Showing posts with label بی ربط. Show all posts
Showing posts with label بی ربط. Show all posts

Saturday, June 18, 2011

چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ -قسمت دوم

این آخرین مطلبی است که بر روی بلاگر منتشر می کنم. از فردا وبلاگ من از بلاگر به وردپرس اسباب کشی می کند و کسانی که در گوگل ریدر یا هر جای دیگری از طریق آر اس اس فید مطالب من را دنبال می کنند باید زحمت تغییر آدرس فید را بر خود هموار کنند.

بعد از هفت ماه و اندی نوشتن به بلاگر عادت کرده بودم. مثل یک آپارتمان اجاره ای که یک دیوار از یک اتاقش را رنگ می کنی. یا کاشی های توالتش را حسابی برق می اندازی. یا برای کف اتاق خوابش یک موکت ارزان قیمت می خری.
حالا بعد از هفت ماه مجبور شدم اسباب کشی کنم درست مثل آپارتمان اجاره ای که صاحبخانه سر سال می آید و به بهانه عروسی پسرش عذرت را می خواهد. یا دقیقتر بگویم مثل یک آپارتمان اجاره ای که صاحبخانه دیگری که دقیقا هم صاحب آپارتمان تو نیست می آید و می گوید کسی حق ندارد در این آپارتمان به دیدن تو بیاید. یا باز هم دقیقتر بگویم مثل یک آپارتمان اجاره ای که کس دیگری که دقیقا هم صاحب هیچ آپارتمانی نیست می آید و می گوید که هر کسی در این آپارتمان به دیدن تو بیاید باید در و دیوارها را آنجور و آن رنگی که من می خواهم ببیند.

بعد تو چی کار می کنی؟

اسباب کشی.

اسباب کشی مزایای زیادی دارد. هرچند که ناخواسته باشد. هرچند که به کسی که تو را مجبور به اسباب کشی کرده بد و بیراه بگویی. هرچند که وسایلت در جابجایی بشکند و یا خط بیفتد. اسباب کشی به زندگی معنا می دهد. اسباب کشی مثل مدیتیشن می ماند و در حال آن نمی توانی به چیز دیگری فکر کنی. اسباب کشی خواسته یا ناخواسته بارت را سبک می کند. در اسباب کشی است که می فهمی تو به جایی تعلق نداری. و در اسباب کشی است که می فهمی صاحب چیزهایی هستی که نمی توانی از زمین بلندشان کنی.

امیدوارم وبلاگم اینجا هم فیلتر شود که باز هم اسباب کشی کنم. مثل کولی ها. هرچند که من چیزی نمی نویسم که مطلبم مورد فیلتر شدن واقع شود. یک وکیل و یک کارشناس آشنا به قوانین جرائم رایانه ای دائما مطالب من را قبل از انتشار می خوانند تا اگر چیزی از زیر دست من در رفته باشد حذف کنند. ولی می خواهم وبلاگم بدون ارتباط با مطالبم فیلتر شود. امیدوارم یک مهندس کامپیوتر روزی ویروسی تولید کند که مطالب وبلاگ من را چپکی نمایش دهد.
اینجوری شاید روزی برسد که هر روز یک مطلب در یک آدرس جدید پست کنم و یک خواننده جدید مطلب جدید من را بخواند . شاید هم نخواند. مثل کولی ها که هر روز یک جا هستند. بعضی روزها کسی آنها را می بیند. و بعضی روزها هم کسی آنها را نمی بیند.
اصلا چرا مردم باید به خزعبلات من که سه سال پیش نوشته ام دسترسی داشته باشند؟ آرشیو چیز مزخرفی است. درس گرفتن آیندگان از پیشینیان هم همینطور. آموختن از تاریخ هم همینطور. پیدا کردن مطلب من درباره تشابهات سیگار و وبلاگ با جستجوی عبارت ترک سیگار بر روی گوگل هم همینطور.

آر اس اس خود را لطفا تغییر دهید. من هنوز به خواندن شما نیازمندم.

آدرس جدید:
http://alisekhavati.com

مطالب مرتبط:
چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ -قسمت اول

Saturday, June 11, 2011

دلایل گیر کردن

1- نمی دانی چه کاری باید بکنی.
2- نمی دانی چه جوری آن کار را انجام بدهی.
3- اجازه یا منابع لازم برای انجامش را نداری.
4- می ترسی.
    آدمها خیلی گیر می کنند.
    آدمها معمولا به دلایل فوق گیر می کنند.
    آدمها معمولا نمی دانند که اگر دلیل گیرشان را مشخص کنند خیلی راحتتر می توانند از آن عبور کنند.

    Thursday, June 2, 2011

    تولدت مبارک

    روز تولد روزی است که یک نفر در آن روز به دنیا می آید.
    روز تولد روز مهمی است چون یک نفر در آن روز به دنیا می آید. 
    همه مذاهب روز تولد پیامبرانشان را جشن می گیرند.
    گوگل صدوبیستمین سالگرد تولد سرگی پروکفیف را به میلیونها نفر در سراسر جهان یادآوری می کند.


    گوگل سی و هفتمین سالگرد تولد علی سخاوتی را به کسی یاد آوری نمی کند.
    گوگل شاید سیصد و سی و هفتمین سالگرد تولد علی سخاوتی را به پاس تکرار کلمه گوگل در نوشته هایش به چند نفر در سراسر جهان یادآوری کند.


    روز تولد مهمتر از آن است که آدم منتظر تبریک یا کادو یا جشن دیگران بشود.
    سالگرد تولد خودم را پیشاپیش با نوشتن این مطلب و خریدن یک تور به عنوان هدیه برای خودم جشن می گیرم.


    تولدت مبارک

    Wednesday, June 1, 2011

    دسته بندی آدمها و سازمانها

    سازمانهای اجتماعی(منظور سازمانهای در حال کار یک جامعه است) را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد.

    یک دسته سازمانهایی هستند که می خواهند ما پول بیشتری داشته باشیم. 
    دسته دیگر که می خواهند ما پول بیشتری داشته باشیم.

    دسته اول می خواهند که ما بیشتر کار کنیم. 
    دسته دوم می خواهند که ما بیشتر کار کنیم.

    دسته اول می خواهند ما پولهایمان را خرج نکنیم. 
    دسته دوم می خواهند ما پولهایمان را خرج کنیم.

    دسته اول مثل بانکها. 
    دسته دوم مثل وارد کنندگان خودرو یا لوازم خانگی یا موبایل یا پوشک بچه.

    دسته اول پولهای ما را در مالکیت ما ولی پیش خودشان می خواهند.
    دسته دوم پولهای ما را پیش دسته اول ولی در مالکیت خودشان می خواهند.

    ما و دسته دوم برای دسته اول کار می کنیم.
    چون مغز ما و آدمهای دسته دوم در مؤسسات آموزشی  به همین منظور شستشو داده شده است. 
    مغز آدمهای دسته اول خیر.


    پدران ما در عصر حجر روزی سه چهار ساعت کار(شکار) می کردند. بقیه وقتشان به صحبت کردن با هم و استراحت و رقصیدن می گذشت. در عصر حاضر ما به این کار پارتی کردن می گوییم. ما برای تامین هزینه های پارتی کردن بیشتر کار می کنیم.

    آدمهای اجتماعی را هم می شود به دو دسته کلی تقسیم کرد.

    یک دسته که بیشتر کار می کنند. و دسته دیگر که بیشتر کار می کنند.
    دسته اول کمتر خرج می کنند و پولهایشان را نزد دسته اول نگه می دارند.
    دسته دوم بیشتر خرج می کنند و پولهایشان را برای نگهداری نزد دسته اول به دسته دوم می سپارند.

    آدمهایی هم هستند که مثل پدرانشان در عصر حجر روزی سه چهار ساعت کار می کنند. آدمهای دسته های فوق این آدمها را غیر اجتماعی می نامند.  

    Tuesday, May 31, 2011

    لحظاتی برای نکردن

    لحظاتی هست که هیچ کاری انجام نمی دهی.
    در این لحظات نگران انجام ندادن کاری نمی شوی.
    در این لحظات اگر همه مردم دنیا هم به گشادیت شهادت بدهند تو خودت را محکوم نمی دانی.
    لحظاتی هست که اصلا انجام دادن هر کاری توهین به آن لحظات است.

    اینها لحظاتی هستند که در حافظه ما محفوظ می مانند. درست مثل یک هارد دیسک که در بعضی از قسمتهای آن چیزی نباید نوشته شود وگرنه اتفاقات بدی می افتد.




    Saturday, May 28, 2011

    من به درد چه کاری می خورم؟

    می خواهد زندگیش را تغییر دهد
    می خواهد شادتر زندگی کند
    می خواهد درآمد بیشتری داشته باشد

    از من می پرسد:
    "من به درد چه کاری می خورم؟"

    من واقعا جواب این سؤال را نمی دانم. همین را به عنوان جواب می گویم.

    همین سؤال را از گوگل می پرسم.
    418000 نتیجه
    نقل قولی از یک مربی فوتبال.
    چند جمله شاعرانه مثل "بعد از تو به درد خودم هم نمی خورم."
    و یک سری خزعبل دیگر

    سؤال را کمی عوض می کنم.

    "چه کاری به درد من می خورد؟"
    باز گوگل
    2370000 نتیجه

    جوابها فرق دارند مثلا:
    "کار به چه درد می خورد؟"

    سؤال را باز هم عوض می کنم

    "چه کاری می شود کرد؟"
    33600000 نتیجه

    جوابهایی مثل 
    "با جین کهنه چه کار می شود کرد؟" یا " با اینترنت یک گیگابیتی چه کار می شود کرد؟"


    جین کهنه

    سؤال را باز هم عوض می کنم
    "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟"
    6350 نتیجه

    فقط شعر

    گوگل را می بندم.



    Thursday, May 26, 2011

    در نکوهش فعل امری

    از زمانهای دور تا زمانهای نه چندان دور آدمها وقتی می خواسته اند بدون انجام کار( با گشادی) به نتیجه ای دست پیدا کنند از فعل امری استفاده می کرده اند.
    مثل 
    بخور، بازی نکن، زود برگرد، برو بخواب ( مادر به فرزند)
    کار کن، مالیات بده، بساز، ساکت باش، بکار، ببر، بیار ( ارباب ها به برده ها)
    بشور، بپز، بخر، بچه رو ساکت کن، کانال تلویزیون رو عوض کن ( همسران به یکدیگر)

    بعد با گذشت زمان و تغییر قوانین و سنتهای جوامع مختاف  آدمها یاد گرفتند(یا مجبور شدند) که کلمه لطفا را به جملات امری اضافه کنند. اینکار تاثیر زیادی نداشت.

    مثلا وقتی این بچه همسایه طبقه پایین ما عر می زنه و البته اینکار رو به تناوب انجام می ده، آیا واقعا فرقی می کنه که همسایه ما به زنش بگه " بچه رو ساکت کن!" یا اینکه بگه "لطفا بچه رو ساکت کن!" یا حتی بگه "اگه میشه بچه رو ساکت کن!" خداییش چه فرقی می کنه؟

    جوامع مختلف از این مرحله هم گذر کردند. مردم سعی کردند تا جایی که می توانند کمتر فعل امری در محاورات روزمره خود بکار ببرند. از اینرو جملات امری به جملات خبری تهدید آمیز، فریبنده و یا خنثی تبدیل شدند.

    اگه غذا نخوری بزرگ نمیشی که بتونی بری دانشگاه ( مادر به فرزند)
    مالیات دادن نشانه شخصیت شماست. ( دولتها به ملتها)
    دفعه قبل من بچه رو ساکت کردم. (همسران به یکدیگر)

    نحوه شروع این نوع از گفتمان که معمولا ماهیت برنده برنده دارد از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مثلا اگر از یکی بپرسید:
    "میدان کاج کجاست؟" او احتمالا در جواب خواهد گفت: "مستقیم برو" چون در این حالت فقط کسی که می پرسد برنده است و چیزی گیر جواب دهنده نمی آید. به همین دلیل از فعل امری استفاده می کند تا حداقل با کمی احساس قدرت دست خالی از محاوره بیرون نرفته باشد.
    ولی اگر بپرسید:
    "ببخشید شما می دونید میدان کاج کجاست؟" جوابی که می شنوید متفاوت خواهد بود: " انتهای این خیابون سمت چپ" اینجا دیگر فعل امری در کار نیست. این سناریو برنده برنده است. شما می فهمید میدان کاج کجاست و او هم به شما نشان می دهد که می داند میدان کاج کجاست. (به رخ کشیدن دانش و اطلاعات از بزرگترین محرکهای بشر می باشد.)

    یکی از راههای پرهیز از شنیدن فعل امری پرسیدن سؤالی است که در جواب دادن به آن چیزی هم گیر جواب دهنده بیاید.




    Wednesday, May 25, 2011

    چه کسی اچ تی ام ال مرا جا بجا کرد؟ - قسمت اول

    وقتی می خواستم رشته کامپیوتر را برای تحصیل انتخاب کنم کوچکترین ایده ای نداشتم که یک مهندس کامپیوتر چه کاری انجام می دهد.
    از عمویم که تنها فرد فرنگ رفته و تحصیل کرده تو کل خانواده بود و واجد شرایط ترین آدم برای جواب دادن، پرسیدم:

    یک مهندس کامپیوتر چه کار می کند؟
    عموجان جواب داد: وقتی مهندس کامپیوتر بشی کارهایی می تونی بکنی که فکرشم نمی تونی بکنی!

    احتمالا این جواب برای من خیلی قانع کننده بود چون من رفتم و مهندس کامپیوتر شدم. ولی هیچ وقت نتوانستم کاری بکنم (منظورم به عنوان یک مهندس کامپیوتر است) که بعدش به خودم یا به کس دیگری بگویم:
    فکرشم نمی کردم بتونم این کارو بکنم!

    تو این ده دوازده سالی هم که کار کرده ام هیچ وقت ندیدم یک مهندس کامپیوتر دیگر، کاری بکند که من به خودم یا به کس دیگری بگویم:
    فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!


    تا اینکه چند وقت پیش دیدم وبلاگ من به شکل عجیبی مثله شده است. اگر این وبلاگ یا هر وبلاگ دیگری که بر روی بلاگر(سرویس وبلاگ نویسی گوگل) جا خوش کرده باشد را از ایران و بدون فیلتر شکن بخوانید، منظور من را متوجه می شوید.

    اولین پاراگراف اولین مطلب حذف شده است.تزئینات بالا و دور و بر وبلاگ به هم ریخته و عمدتا به پایین صفحه منتقل شده و یک سری خورد و ریز هم اصلا نمایش داده نمی شود.
    برای اینکه این صحنه را بهتر  لمس کنید، یک بشقاب پلو خورشت قیمه را تصور کنید. یک بشقاب چینی نسبتا گران قیمت که یک کفگیر برنج وسط آن ریخته شده، بالای آن با برنج زعفرانی تزئین شده و بر روی آن هم یک ملاقه خورشت قیمه با دقت و به همراه سیب زمینی سرخ کرده اضافه شده است. (برای کسانی که این غذا را فقط در ظرف یکبار مصرف نوش جان می کنند تصور این صحنه امکان  دارد کمی دشوار باشد.)
    حالا یک نفر تصمیم می گیرد این بشقاب را برای بردن از آشپزخانه به سر میز نهار، بدون قاشق یا هر چیزی در یک سطل ماست بریزد. احتمالا خورشت به ته سطل می رود. مقداری از سیب زمینی ها و چیزهای دیگر کف آشپزخانه می ریزد. و در نهایت وقتی این سطل پلو خورشت قیمه را که جلوی میهمانتان می گذارید، این عکس العمل را از او خواهید دید:

    چه کسی پلو خورشت قیمه مرا جابجا کرد؟

    دلیلش هم اینست که جابجا کردن چیزهایی دیگران پدیده ای است که قرنها و در همه فرهنگها وجود داشته است. این پدیده بقدری گسترده است که یکنفر حتی یک کتاب در این زمینه نوشته و این کتاب به دهها زبان از جمله فارسی ترجمه شده و میلیونها نفر آن را خوانده اند.



    ولی من وقتی دیدم وبلاگم مثله شده است فکر نکردم که "چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد."

    اولین فکری که به ذهن من خطور کرد این بود:

    فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!

    بالاخره یک مهندس کامپیوتر پیدا شد.
    نفس راحتی کشیدم. 

    مطالب مرتبط:
    یارو آدم نیست

    مطالب مرتبط آینده:
    چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ -قسمت دوم
    هشت تفاوت ظرف و مظروف


    Tuesday, May 24, 2011

    هشت سؤال که بعد از فارغ التحصیل شدن باید از خود پرسید


    سؤال سوم
    خوب حالا می خوای چی کار کنی؟

    سؤال چهارم
    اگه کاری که می خوای بکنی ربطی به درسی که خوندی نداره پس چرا خوندی؟
    این سؤال بیشتر جنبه سرزنش آمیز و سرکوفت زننده دارد و پرسیدن و جواب دادن به آن ممکن است بر روی اعتماد به نفس شما اثر منفی داشته باشد. هر چه به سؤال سوم با صداقت بیشتری جواب دهید این اثر منفی کمتر خواهد بود.

    سؤال پنجم
    در طول مدت تحصیل چه کارهایی نتوانستی بکنی که حالا می خوای انجام دهی؟ (و برعکس)

    سؤال ششم
    در طول مدت تحصیل چه چیزهایی از دست دادی و چه چیزهایی به دست آوردی؟
    جواب این سؤال رو می تونی روی یه برگ کاغذ بنویسی و قاب کنی بزنی کنار مدرکت.

    سؤال هفتم
    پنج سال دیگه خودتو کجا می بینی؟
    این یک سؤال نسبتا کلیشه ای است ولی پرسیدن آن در عنفوان جوانی می تواند نتایج درخشانی در بر داشته باشد.

    سؤال هشتم
    هنوز دیر نشده. کدامیک از نه کاری را که می شه به جای دانشگاه رفتن کرد می خوای آغاز کنی؟



    مطالب مرتبط آینده:
    در نکوهش فعل امری

    Monday, May 23, 2011

    من این توپو نداشتم

    از معدود چیزهایی (شاید تنها چیزی) که از پانزده سال پیش نگه داشته ام و هنوز از آن استفاده می کنم آدرس ایمیلی است که بر روی یاهو درست کردم. درست است که چند سال پیش من هم مثل خیلی های دیگر به یاهو بی وفایی کردم و به آغوش باز و پر ظرفیت جی میل گرفتار شدم(اگر می خواهید بدانید چرا این مطلب را بخوانید) و این جی میل بیشتر کارهای من را راه می اندازد ولی هنوز روزی یک بار سری به ایمیل یاهو می زنم و مطمئن می شوم که آدرسم هنوز در لیست فرستندگان هرزنامه (اسپم) هست.

    یکی از تفاوتهای یاهو با جی میل اینست که یاهو هنوز سنتی عمل می کند و دور و بر هر چیزی که لازم داری ببینی یک مشت خبر و تبلیغ و خزعبل دیگر هم بدون کسب اجازه اضافه می کند. یکی از این اضافات تحمیلی امروز خبری بود که با عکس بزرگی از پرچم ایران همراهی می شد و من هر کاری کردم نتوانستم جلوی کنجکاوی خودم را بگیریم و خبر مذکور را بر روی سایت جدید یاهو که با نام تجاری جدید مکتوب به خوانندگان خاور میانه عرضه می شود، خواندم. خواندن خبر همانا و کنجکاوی بیشتر برای پیگیری بیشتر آن بر روی سایت خبری تابناک همان. باز کردن سایت تابناک همان و دیدن یک خبر دیگر همان. دیدن یک خبر دیگر همان و نوشتن این مطلب همان.

    عنوان خبر دیگر این بود:


    من به هیچ وجه قصد نقد این مطلب را ندارم. فقط برای آنها که قصد ندارند بر روی لینک بالا کلیک کنند، گزیده ای از آن مطلب را اینجا نقل قول می کنم:

    • "متأسفانه‌، بسياري از دانشجويان ايراني مقيم هندوستان با ورود به‌ اين کشور، جذب آداب و فرهنگ و سنن غير اسلامي اين کشور شده‌ و پس از مدتي روي بازگشت به‌ وطن و ديدار خانواده های خود را ندارند و از اين روی، اجبار در پی اقامت همیشگی در اين کشور و يا مهاجرت به‌ ديگر کشورها برمی آیند که در همین راه، شاهد حقارت ها و مشکلات عدیده ای می شوند."
    • "متأسفانه،‌ هم اکنون انحرافات دانشجويان ايراني مقيم هندوستان شايد بيش از 70 درصد باشد که‌ بخشي از آن، به‌ دليل بی توجهی‌ سفارت و مقامات جمهوري اسلامي ايران در هند است."
    • "دانشجويان ايراني در دانشگاه‌هاي سطح پايين هند تحصيل مي‌كنند و در بسياري از دانشگاه‌هاي خارج از كشور نمره و مدرك تحصيلي با پول خريد و فروش مي‌شود."
    • "وي در پاسخ به‌ اين پرسش که‌ چرا با وجود چنين وضعيتي به‌ اين کشو آمده‌ و هنوز حاضر به‌ ترک آن نيستند، گفت: دليل من براي ورود به‌ هندوستان اين بود که‌ من لياقت خواندن اين رشته در کشور خودم را داشتم؛ اما از طرفي، ظرفيت ورودي در دانشگاه هاي ايران محدود بود و از سوی ديگر، سد کنکور براي من معضل بزرگي به شمار می رفت."


    دانشجوها موجودات ساده، ظریف، فریب خور و شکننده ای هستند که دولت موظف است با اختصاص بودجه و اهتمام ملی مراقب کیفیت تحصیل و زندگی آنها هم در داخل و هم در خارج از کشور باشد.

    دانشجو که بودیم من و خیلی از همقطارانم اینجوری فکر می کردیم.

    فکر می کردیم سیستم آموزشی دشمن شماره یک دانشجو هاست. (بعدها فهمیدم که مثل هر سیستم دیگری فقط به دنبال منافع خودش است.) مثلا هر وقت که کارگر رستوران دانشگاه ظرف غذا را چنان جلوی دانشجوها که یکیشان من بودم پرتاب می کرد که نصف خورشت از ظرف بیرون می ریخت، من فکر می کردم که یارو برای اینکار آموزش ویژه دیده یا اینکار را به دستور مستقیم رئیس دانشگاه انجام می دهد. هر وقت که نگهبان خوابگاه یا دانشگاه به یکی از ما توهین می کرد، باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت هم که بچه ها راجع به بی سواد بودن یک استاد و یا پایین بودن سطح علمی گوشه ای از آموزش عالیه ای که ما در حال مستفیض شدن از آن بودیم، حرف می زدند باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت که می شنیدم دانشجویی خودکشی کرده یا به مصرف مواد مخدر معتاد شده باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت من و دوستانم ساعتها وقتمان را به سیگار کشیدن و ورق بازی کردن می گذراندیم باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت پول نداشتم یک کتاب بخرم یا برم سینما باز هم...

    در تمام آن سالها کسی باید مسئول بیرون ریخته شدن خورشت از ظرف غذای من می بود. این مسئله حتی اینقدر مهم بود که تا همین چند سال پیش حاضر بودم یک وکیل برای پیدا کردن و متهم کردن مسئول این کار استخدام کنم. بعد که فهمیدم اصولا پرت کردن اجسام مختلف، پایه و اساس ورزشهای مختلف مثل فوتبال و بسکتبال و گلف و تنیس و غیره بوده و اصلا مسابقات المپیک بر همین اساس شکل گرفته و آدمها اصولا به پرت کردن علاقه دارند تا حدودی آرامش پیدا کردم و بی خیال وکیل گرفتن شدم.

    بعدتر هم که به طور اتفاقی مسئول واقعی پرت کردن توهین آمیز ظرف غذا در رستوران دانشگاه را پیدا کردم حتی آرامتر هم شدم.

    خودم مسئول این توهین بودم.

    من می توانم لیست بلند بالایی از همه چیزهایی که مسئولشان بوده ام بنویسم که از خواندنش نفس شما بند بیاید. همه زمانهایی که تلف کرده ام. همه دوستانی که از دست داده ام. همه پولهایی که به باد داده ام. همه روابطی که خراب کرده ام. همه فرصتهایی که از دست داده ام. همه کارهایی که نیمه کاره ول کرده ام. همه زجرهایی که کشیده ام. و بعد هم همه لحظات خوش و لبخندهایی که به خاطر سرزنش دیگران و مقصر دانستن آنها از دست داده ام.

    خداییش تا کی می خواهی کسی را مسئول بدانی؟ مسئول خوشبختی، موفقیت یا شاد زیستن خودت؟ هر آدمی که فکر می کنی ممکن است مسئول باشد را تصور کن. او هم دقیقا مثل تو غذا می خورد و دقیقا مثل تو توالت می رود. بدن او هم مثل بدن تو از پوست و گوشتی ساخته شده که هزار جور باکتری و عفونت و بیماری در آن رشد و نمو می کند و او هم دقیقا مثل تو از بیشتر آنها بی خبر است. در مغز او هم درست مثل مغز تو شاید توموری در حال شکل گیری است که هیچ آزمایشی آنرا نشان نمی دهد؟ شاید...

    یک نفس عمیق بکش!
    حالا تو یک بچه سه ساله هستی. شاد و خوشحال. با توپی در دست که می زنی زمین هوا میره. تو این توپو نداشتی. شلوارتو خیس کردی. بعد گریه کردی. مادرت تمیزت کرد. بازم گریه کردی. مادرت این توپو بهت داد. تو توپو زدی زمین. توپ برگشت بالا. تو توپ رو گرفتی و دوباره زدی زمین. خوشحال شدی. خیلی خوشحال. اگه شانس بیاری یک بار دیگه تو عمرت بتونی همونقدر خوشحال بشی.

    مطالب مرتبط:

    مطالب مرتبط آینده:
    گشادی و ایمیل. ایمیل و گشادی.

    Saturday, May 21, 2011

    دو سؤال که هر کس قبل از دانشگاه رفتن می تواند از خودش بپرسد

    سؤال اول
    این چهار (یا پنج یا شش یا هفت) سال تحصیل عالیه چقدر هزینه در برخواهد داشت؟
     این هزینه شامل هزینه های مستقیم و غیر مستقیم می شود. هزینه های غیر مستقیم مثل از دست دادن فرصت کار کردن است. یک آبدارچی در این شهر تقریبا سالی پنج میلیون تومان درآمد دارد. هزینه های مستقیم هم شامل شهریه دانشگاه و خورد و خوراک و کتاب و اجاره محل زندگی و ... حداقل این عدد برای چهار سال چیزی حدود سی میلیون تومان می شود که اگر این پول را در یک حساب سپرده سرمایه گذاری کنی بعد از ده سال تقریبا صد و پنجاه میلیون تومان و بعد از بیست سال تقریبا هفتصد میلیون تومان پول خواهی داشت. این عدد برای کسی که دانشگاه پولی می رود و در یک شهرستان اجاره خانه می دهد به چندین میلیارد تومان می رسد.( این را در هیچ آموزشگاه کنکوری به شما یاد نمی دهند.)

    سؤال دوم
    آیا واقعا به این مدرک نیاز داری؟
    مثلا آیا نمی توانی بدون اینکه درس بخوانی ادعا کنی که مهندس یا دکتر هستی؟ خیلی ها این کار را می کنند. تو چرا نکنی؟ (این بهترین، انسانی ترین و بی ضررترین دروغی است که در همه عمرت می توانی بگویی) فقط کمی صبر لازم است که ادعایت به سنت بخورد. تا آن زمان هم می توانی خیلی کارهای مفیدتر و جذابتر بکنی و به همه دوست و آشنا بگویی که داری دانشگاه تهران یا دانشگاه شریف یا هر دانشگاهی که دلت می خواهد درس می خوانی.(تنها کسی که کارت دانشجویی از آدم می خواهد یکی نگهبان دانشگاه است و یکی هم مسئول جلسه امتحان که اگر دانشگاه نروی با هیچکدامشان روبرو نخواهی شد.)

    مطالب مرتبط:

    مطالب مرتبط آینده
    هشت سؤال که بعد از فارغ التحصیل شدن باید از خود پرسید.



    Thursday, May 19, 2011

    نه چیز که در برنامه آموزشی تحصیلات متوسط وجود ندارد

    اول-  بوجود آوردن اشتیاق برای یادگیری
    دوم- مدیریت پروژه حتی به ساده ترین شکل آن
    سوم- اینکه پول از کجا می آید و به کجا می رود و آمدن و رفتنش بهر چیست (سرمایه داری)
    چهارم- خواندن چیزی با نگاه نقادانه
    پنجم- آفرینش هنری
    ششم- ارائه نمودن ایده ها به اشکال مختلف برای دیگران
    هفتم- آغازگری و اشتباه کردن ز گهواره تا گور
    هشتم- مبارزه با گشادی
    نهم- سواد اطلاعاتی

    مطالب مرتبط:

    Wednesday, May 18, 2011

    آقای زمانفری یکشنبه هفته دیگه توی زندان خواهد بود

    مغز ما ظرفیت پردازش همزمان حرف زدن سه نفر را دارد. به عبارت دیگر اگر سه نفر دوروبر ما همزمان حرف بزنند، ما در صورتی حرف هر سه آنها را می فهمیم که به هیچ چیز دیگر توجه نکنیم. حتی لباسهای آنها یا حالت چهره و حرکت بدنشان. یعنی اگر هنگام حرف زدن آنها ما به رنگ چشم یکی از آنها، قراری که ساعت هفت عصر داریم یا هر چیز دیگری فکر کنیم مقداری از حرفهای آنها از کاسه خودآگاهی ما بیرون می ریزد.

    دریافت اطلاعات (بوی عرق) از طریق بینی

    
    امروز توی تاکسی یک نفر داشت راجع به 120 میلیون طلبی که از یک شخص ثالت داشت با یک شخص دوم پشت تلفن حرف می زد. من از وقتی که سوار شدم تا وقتی پیاده شدم حدود ده دقیقه طول کشید و من ناخواسته اطلاعات زیر را دریافت کردم:

    • نوع شخصیت آقای بدهکار که اسمش آقای زمانفری بود و ادبیاتی که بکار می برد
    • میزان بدهی اولیه، میزان بخشش و گذشتی که این آقا کرده بود و میزان بدهی نهایی
    • اشخاص دیگری که در ماجرا نقش داشتند از جمله آقایان ربیعی، ابراهیمی و محمد دوست
    • اتفاقی که در صورت عدم پرداخت بدهی تا یکشنبه هفته بعد خواهد افتاد یعنی زندان رفتن آقای زمانفری
    • گوینده موارد فوق را مثل کلاس درس تکرار و با لحنی آرام و متقن نتیجه گیری می کرد

    این خزعبلات یک سوم ظرفیت پردازشی مغز من و مسافران دیگر را برای مدت کوتاهی به خود اختصاص داد.
    شما اگر ذهن بودا را هم داشته باشید در یک تاکسی که یک نفر با تلفنش حرف می زند، بوی عرق بغل دستی عذابتان می دهد و صندلی تاکسی هم ناراحت است یا آرنج بغل دستی حجم قفسه سینه شما را کم می کند، تقریبا تمام ظرفیت پردازشی ذهن شما اشغال خواهد شد.

    مطالب مرتبط:

    Saturday, May 14, 2011

    من دکترای هنرهای زیبا دارم

    من وقتی کلید پابلیش را بزنم این مطلب بر روی یک هارد اس کازی 920 گیگابایت که بر روی یک سرور از کلاستری در ابر قرار دارد، ذخیره می شود. این ابر با پهنای باند 100 گیگابیت در ثانیه به بک بون اینترنت وصل است و کپی این مطلب در سه ابر دیگر به صورت ریداندنت ذخیره می شود. امنیت ابر با الگوریتم بیبایتنمصبثصعه تامین می شود که 1298 برابر امن تر از الگوریتم ینمصبعهخصثع می باشد و تا حالا فقط یک هکر آنهم یک هکر اخلاقی به نام ابثصهمقهثصخقعثهصخ ثهعقهثصخ توانسته آنرا هک کند که عملیات هک با یک سوپر کامپیوتر قثعصهیرتلبیس 12121 سه سال و 123 روز طول کشید.

    آخرین باری که یک مهندس برق به شرکت شما آمد و درباره افت ولتاژ در خطوط انتقال نیرو بین نیروگاه شهید رجایی قزوین و پست فشار قوی طالقان توضیح داد کی بود؟

    شاید به همین دلیل بود که من چند سال پیش شروع کردم راجع به شغل(تخصص، رشته دانشگاهی یا هرچی) واقعیم دروغ گفتن. اولین بار در یک تور که راهنمای تور دانشجوی معماری بود، خودم را دکترای هنرهای زیبا معرفی کردم. این راهنمای تور تا آخر سفر هرجا که می خواست درباره گنبدی یا خرابه ای یا دیواری چیزی حرف بزند اول از من اجازه می گرفت و من هم بهش اجازه می دادم. فناوری اطلاعات را خیلی ها نمی فهمند ولی هنر برای همه قابل فهم است. مثلا همین معماری. شما به معماری شهر تهران نگاهی بیندازید. پدیده قابل فهمی است، اینقدر قابل فهم که همه در آن مشارکت کرده اند. از کارگر ساده گرفته تا مهندس و معمار و پیمانکار و صاحب ملک و غیره. 

    ساختمانی که من طراحی کردم

    معماری قابل فهم است ولی کسی نمی خواهد با یک مهندس کامپیوتر ارتباط برقرار کند، زبانش قابل فهم نیست. چه کسی واقعا می خواهد ساعت نه صبح راجع به اینکه دلیل ارسال نشدن ایمیلش تنظیم شدن آتلوک بر روی پروتوکل آی مپ به جای پاپ تری است، توضیح دریافت کند؟ یا چه کسی دوست دارد علت از دست دادن کل اطلاعاتش را مطابق نبودن بکاپ با بنثصعقهخقعهخ بداند؟ چه کسی می خواهد نام کامل ویروسی را که بدوبیراه نمایش می دهد بداند؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟

    چه کسی می خواهد با یک مهندس کامپیوتر صحبت کند؟ من دکترای هنرهای زیبا دارم.

    Tuesday, May 10, 2011

    در تشابهات سیگار و وبلاگ

    با وجود اینکه در نوجوانی چند باری از روی کنجکاوی سیگار کشیده بودم، دقیقا نمی دانستم سیگار چیست و به چه دردی می خورد. تا اینکه دانشگاه رفتن نگاه من را نسبت به سیگار کشیدن کلا تغییر داد. دوران دانشگاه برای من فرصت خوبی بود برای اینکه با پدیده سیگار به شکلی حرفه ای آشنا شوم. برای اینکه صبح قبل از صبحانه خوردن سیگار بکشی یک رویکرد حرفه ای و آغازگرانه لازم است و خوشبختانه من و خیلی از دوستانم این نگرش را داشتیم. سیگار قبل از کلاس، سیگار بعد از کلاس، سیگار بلافاصله بعد از پیاده شدن از اتوبوس، سیگار بعد از چایی و سیگار قبل از خواب. 
    اولین باری که اصطلاح وبلاگ به گوشم خورد هنوز سیگار می کشیدم ولی نه با جدیت سالهای اول. شاید دچار گشادی در سیگار کشیدن شده بودم. بیشتر وقتها صبحها دیگر سیگار نمی کشیدم. بسته ای سیگار نمی خریدم. خیلی وقتها فندک نداشتم. و خلاصه سیگار کشیدنم شده بود تفننی و دیگر خودم را جزء سیگاری های حرفه ای نمی دانستم.

    وبلاگ پدیده جدید و جالبی بود که خیلی ها راجع به آن حرف می زدند ولی نظر من را جلب نکرد. شاید چون فکر می کردم که برای وبلاگ نوشتن باید حرفه ای سیگار کشید یا یک همچین چیزی. چند سالی گذشت تا خودم شروع کردم به نوشتن یک وبلاگ که خیلی زود بعد از نوشتن چند تا مطلب به گشادی دچار شد(شدم) و متوقف.

    من از وقتی پدیده وبلاگ را جدی گرفتم که شروع به استفاده از Google Reader کردم.
    استفاده از این سرویس برای من مثل خریدن اولین بسته سیگارم بود. بسته ای که سیگار می خری خیلی فرق می کند. حالا دیگر یکی از کارهای روزانه ات می شود سیگار کشیدن. بسته را توی جیبت حس می کنی. همیشه تو را همراهی می کند. دوست خوبی است. مثل کتاب که بچه بودیم می گفتند بهترین دوست آدم است. دانشگاه که بروی بهترین دوستت می شود سیگار البته به شرط اینکه بسته ای بخری. با google reader حالا دیگه شروع کرده بودم  به روزی چند تا مطلب خوندن. بعد مجبور شدم برای مطالب جدیدتر و جالبتر وبلاگهای جدید پیدا کنم که از خالی شدن این بسته سیگار که حالا روز به روز بیشتر بهش وابسته می شدم جلوگیری کنم. درست مثل همان بسته سیگاری که در سالهای آخر دانشگاه بعضی وقتها روزی دوبار جایگزین می شد.

    البته پیدا کردن یک وبلاگ که چنگی به دل بزند کار چندان ساده ای هم نیست. یک راهش اینست که لیست وبلاگهای برتر را که مؤسسات مختلف منتشر می کنند نگاه کنی. اشکال این روش اینست که بیشتر اینها آمریکایی هستند و وبلاگهای توی لیستشان به شدت آمریکایی است. مطالبی پیرامون چرندیات اوباما درباره رشد اقتصادی آمریکا یا جنگ با تروریسم در خاور میانه. تعداد زیادی هم وبلاگ برتر در زمینه آخرین روشهای تویت (tweet) کردن و جدیدترین روشهای پیدا کردن رستورانهای نیویورک وجود دارد که در مؤدبانه ترین حالت می گویم خیلی آمریکایی است.

    پیدا کردن یک وبلاگ خوب واقعا کار سختی است. باید آنرا بو کشید. معمولا نویسنده اش مشهور نیست یا اگر هم باشد خیلی مشهور نیست. وبلاگهای خوب معمولا اتفاقی پیدا می شوند. هیچ قاعده خاصی وجود ندارد. شانس بیاری که توی یک مطلب خوب نویسنده به یک وبلاگ خوب دیگر اشاره کرده باشد یا وسط یک جستجوی نامربوط گوگل اشتباهی کند و لینک یک وبلاگ خوب را نشان دهد. وبلاگهای خوب معمولا اینجوری پیدا می شوند.

    نگاهی به ابر برچسب وبلاگ یک ایده ای به آدم می دهد که وبلاگ کلا چه حال و هوایی دارد. بعد هم تاریخ اولین و آخرین پست. فرکانس ارسال مطالب، حجم لینکها و تبلیغات مربوط و نامربوط دور و بر وبلاگ، میزان مطالب سرگرم کننده مثل ویدئو چپانده شده وسط مطلبها و البته خواندن چند مطلب از کارهایی است که من برای انتخاب یک وبلاگ انجام می دهم.

    در هر صورت وبلاگ و سیگار تشابهات زیادی دارند که من به مهمترین آنها در زیر اشاره می کنم:
    • در بعضی از وبلاگها عضو می شوم ولی از بعضی فقط چند تا مطلب می خونم مثل زمانهایی که نخی سیگار می خریدم.
    • وسط بعضی از مطالب با محتوای سرگرم کننده مثل ویدئو و عکس و اینجور چیزها پر شده درست مثل سیگار که خالی می کنی و با چیزهای سرگرم کننده تر دوباره پر می کنی.
    • بعضی مطالب را تا آخر می خونم، خیلی ها رو هم وسطش ول می کنم. خیلی طول کشید که در سیگار کشیدن این عادت را پیدا کنم.
    • در هر زمان مشخص به یکی دو وبلاگ علاقه بیشتری نشان می دهم درست مثل مارک سیگار که هر چند وقتی عوض می کردم.
    • بعضی از مطالب یا وبلاگها کاربرد موردی دارند مثلا برای ایده گرفتن درباره طراحی داخلی دفتر کار. مثل بعضی سیگارها که کاربرد موردی دارند. مثل سیگار برگ تو مهمونی یا سیگار فلان برای کافی شاپ.
    • وبلاگ هم مثل سیگار اعتیاد آور نیست.

    Wednesday, May 4, 2011

    تشابه خبر کشته شدن بن لادن با عروسی سلطنتی


    • رسانه ها آنرا بزرگتر از چیزی که هست نشان می دهند.
    • مردم بدون اینکه خبر تاثیری در زندگیشان داشته باشد آنرا دنبال می کنند.
    • هر دو خبر به ظاهر خوشحال کننده به نظر می رسد ولی کسی دقیقا نمی داند چرا.
    • به جزئیات پرداخته می شود. تعداد سوراخهای تابوت بن لادن که به کف دریا می رود. طول دنباله لباس کیت میدلتون.
    • علاوه بر موضوع اصلی خبر کسانی هم که با دهان باز خبر را دریافت می کنند، موضوع دیگری می شوند برای آنها که دهانشان بسته است.
    • تاریخچه اتفاق با جزئیات کامل ردیابی می شود. چگونگی آشنایی شاهزاده با کیت. سرنخهایی که منتهی به مخفیگاه بن لادن شد.
    • توضیحات فنی مرتبط به موضوع موجبات یادگیری دنبال کنندگان خبر را فراهم می کند. کیت پس از ازدواج شاهزاده نمی شود چون خون سلطنتی ندارد. بن لادن در کف دریا دفن می شود چون آمریکا هم او را مثل یک مسلمان دفن می کند و هم نمی خواهد مقبره اش مورد سوء استفاده قرار بگیرد.

    مطالب مرتبطی که شاید یک روز بنویسم:

    چرا من برخلاف میلم هنوز خبر می خوانم.


    Tuesday, May 3, 2011

    معلمهای من

    به مناسبت روز معلم سعی کردم خاطراتم را از معلمهایم مرور کنم. منظورم معلمهایی هستند که به طور رسمی از کلاس اول ابتدایی تا کلاس چهارم دبیرستان در تعلیم و تربیت من نقش داشته اند. منظورم اساتید دانشگاه یا کسانی که به طور غیر رسمی نقش معلم را در زندگی من داشته اند، نیست.

    اسم هیچ کدامشان یادم نیامد. حتی یک اسم.

    یک معلم شیمی داشتیم که از این مساله شاکی بود که ما که یک کشور صادر کننده نفت هستیم، هیچ وقت به بچه ها در آزماشگاه شیمی، نفت خام را نشان نمی دهیم. خودش هم حسرت دیدن نفت خام را داشت و این را علنا می گفت.
    یک معلم ادبیات که قد بلند و هیکل درشتی داشت و شاهنامه را با ابهت خاصی می خواند. من می پرستیدمش و برای کلاسش روزشماری می کردم.
    یک معلم فیزیک که خیلی آهسته حرف می زد و کلاسهایش خواب آور بود.
    یک معلم ریاضی که چاق بود و سبیل گنده ای داشت. من به کلاسش علاقه داشتم و با جان و دل به درسش گوش می دادم.
    یک معلم علوم اجتماعی که قد کوتاهی داشت و لاغر اندام بود. بچه ها را مسخره می کرد و جک زیاد می گفت ولی من فکر می کردم خیلی غمگین است.
    یک معلم تاریخ و جغرافیا که با دوچرخه به مدرسه می آمد و فکر کنم مغازه لوازم تحریر داشت. من خیلی بهش احترام نمی گذاشتم.
    یک معلم معارف که من خیلی باهاش کل کل می کردم و یک بار هم من را از کلاس اخراج کرد. واقعا ازش متنفر بودم.
    یک معلم جغرافیا که سر کلاسش متن کتاب را به نوبت می خواندیم و معتقد بود که من باید گوینده رادیو شوم.
    یک معلم زبان انگلیسی که به نظر من شبیه پزشکها بود.
    یک معلم زبان عربی که گاوداری داشت و همیشه لباسش بوی گند می داد.

    فقط از همین چند معلم یک تصویر مبهم در ذهنم دارم.
    یادم نمی آید که به هیچ کدام از معلم هایم به مناسبت روز معلم گلی یا هدیه ای داده باشم. حتی یادم نمی آید که از یکیشان بابت چیزهایی که به من یاد می دادند تشکری کرده باشم. یادم نمی آید که با معلمی بیرون کلاس دو کلمه حرف زده باشم.

    من از معلمهایم خیلی چیزها یاد گرفتم ولی از هیچ کدامشان تشکر نکردم.



    Monday, May 2, 2011

    ده دلیل برای ترک کار

    من فکر می کنم بیشتر آدمها(بیشتر از هشتاد و پنج درصد) همین امروز باید کارشان را ول کنند (یعنی از فردا دیگه نرند سر همین کاری که امروز دارند.) حتی آدمهایی که قسط ماشین می دهند یا هزینه دانشگاه آزاد بچه هایشان را می پردازند. حتی کسانی که نان آور خانه هستند و حتی کسانی که فکر می کنند که بخشی از چرخ اقتصاد ملی به واسطه آنها می چرخد.

    چرا تو هم مثل بیشتر آدمها باید همین امروز کارت را ول کنی؟

    1. چون هر روز صبح دوست نداری از تختت بیرون بیایی. تفاوت بزرگی است بین لذت خواب نوشین سحری و تمدید ده دقیقه به ده دقیقه ماندن در تخت وقتیکه اصلا خوابت نمی آید. اگر می خواهی توی تخت بمانی که سر کار نروی پس واقعا نباید سر کار بروی!
    2. در محل کار به جای کار کردن مقدار زیادی وقت و انرژی صرف سیاست بازی (زیرآب زنی)  می کنی.
    3. تو و همکارانت پشت سر مدیرتان بدگویی می کنید. 
    4. برای خودت ارزش افزوده ایجاد نمی کنی. به خودت مثل یک کسب و کار نگاه کن. آیا ارزش تو امسال بیشتر از سال قبل است؟ آیا ارزش تو سال آینده بیشتر از امسال خواهد بود؟ (دلایل دو و سه دلیل چهار را تقویت می کنند.)
    5. فکر می کنی که حقوق پرداختی به تو کمتر از چیزی است که باید باشد.
    6. بیشتر از هفته ای یکبار توی تقویم دنبال تعطیلی می گردی.
    7. اگر ازتو درباره شغلت بپرسند در جوابت همه چیز هست به جز کاری که شخص تو انجام می دهد؟ مثلا من تو یک شرکت نفتی کار می کنم! من تو قسمت حسابداریم! من مهندس کامپیوترم! 
    8. کسی در محل کار سرت داد می زند. داد زدن سر کسی کار خوبی نیست. هیچ کس حق ندارد سر تو داد بزند.
    9. بر این باور هستی که با این کار به جایی نمی رسی و این موضوع را دائما به خودت و دیگران می گویی.
    10. تنها دلیلت برای سر کار رفتن، خانه نماندن، پول درآوردن یا دوست پیدا کردن است.

         
    مطالب مرتبطی که در این زمینه خواهم نوشت:
    ده دلیل برای بازگشت به کار شاهزاده ویلیامز به جای رفتن به ماه عسل
    در مدح ترک ناگهانی کار

    Sunday, April 24, 2011

    ده روش غیر عادی برای مقابله با استرس ناشی از افزایش قیمت ربع سکه


    من قیمت ربع سکه را هیچ وقت دنبال نکرده ام و کلا یادم نمی آید که زمانی به قیمت طلا علاقه نشان داده باشم یا صاحب چیزی از جنس طلا بوده باشم ولی چند وقتی است که نگرانی زیادی ناشی از افزایش قیمت طلا به ویژه ربع سکه در محیط اطراف خود شاهد بوده ام و همین هم بهانه ای شد برای نوشتن یک مطلب.

    من اصولا افزایش قیمت ربع سکه را مربوط به تورم نمی دانم بلکه معتقدم این پدیده، ریشه فرهنگی اجتماعی دارد. شما در نظر بگیرید که در یک کشور هفتاد میلیونی  هدیه دادن سکه ( یا دقیقتر بگویم ربع سکه)  مد می شود.

    ربع سکه برای کادوی تولد بچه 2 ساله
    ربع سکه برای عیدی و پاداش کارمندان
    ربع سکه برای سالگرد ازدواج
    ربع سکه برای قدردانی از مدیران نمونه
    ربع سکه برای کادوی عروسی

    مگر کشوری که نفت صادر می کند چقدر ربع سکه دارد؟ و طبیعی است که تقاضای بیشتر از عرضه، هر کالایی را گران می کند.

    بسته بندی سکه هم پدیده قابل توجهی است. یک کارت پلاستیکی  که سکه درون سوراخ آن تعبیه شده است و حتی قابل لمس نیست. و قسمت عمده بسته بندی هم معمولا به تبلیغات طلا فروشی مربوطه اختصاص دارد مثلا "مسکوکات حاج محمد محمدی و پسران". هدیه دادن سکه بیشتر شبیه هدیه دادن کارت ویزیت حاج محمد محمدی و پسران می ماند و من کارت ویزیت یک طلا فروش را بهترین هدیه نمی دانم.

    البته خوب انتخاب هدیه مناسب کار سختی است. شناختن سلیقه هدیه گیرنده، بی تفاوتی نسبت به قضاوت گیرنده یا اطرافیانش درباره ارزش مادی هدیه داده شده و صرف وقت و زمان برای جستجوی انتخابهای موجود از عواملی هستند که فقدان هرکدامشان مشوق هر آدم عاقلی است برای هدیه دادن یک ربع سکه. ربع سکه راحت پیدا می شود، حتی تلفنی هم می شود سفارش داد و نیاز به گشتن و انتخاب ندارد. هر سلیقه ای را هم برآورده می کند از بچه 2 ساله تا پیرمرد 80 ساله.

    به هر صورت اگر شما هم از دنبال کنندگان پر و پا قرص قیمت ربع سکه هستید و نوسانات این کالا باعث استرس یا نگرانی در شما می شود من چند راهی را برای از بین بردن این استرس با شما در میان می گذارم:

    1. از این به بعد از تمام سکه برای هدیه دادن استفاده کنید. یک تمام سکه بخرید و با قیچی آنرا به چهار قسمت مساوی تقسیم کنید.
    2. با چند تا ربع سکه ( دو تا یا بیشتر) یک گردنبند درست کنید و گهگاهی آنرا بیندازید. اینجوری ربع سکه از چشمتان می افتد.
    3. گوشه خلوت و آرامی را پیدا کنید و به همراه نفس عمیق نیم ساعت به یک ربع سکه  پرس شده درون کارت ویزیت طلا فروشی نگاه کنید.
    4. کتاب  The Age of Gold: The California Gold Rush and the New American Dream  را بخوانید.
    5. با پودر طلا یک ساعت شنی درست کنید و روزی سه بار پر و خالی شدنش را تماشا کنید.
    6. نمودار رشد قیمت ربع سکه را در 10 سال گذشته با نمودار رشد قیمت گوشت قرمز مقایسه کنید.
    7. مقاله ای درباره رشد بی رویه قیمت ربع سکه و اثرات منفی آن بر رشد اقتصادی بنویسید.
    8. دلایل عدم استقبال جوامع غربی از ربع سکه را تحقیق کنید.
    9. احساسات خود را به هنگام گرفتن یا دادن ربع سکه به وضوح تشریح کنید.
    10. فیلم The Gold Rush را تماشا کنید.



    Wednesday, April 20, 2011

    خریدار با مسئولیت نا محدود

    کسی که تا به حال یک بار هم به پاریس سفر نکرده و فرانسه را با لحجه قزوینی تکلم می کند به چه حقی فرانسه درس می دهد؟

    اصولا آیا مسئولیت جستجو و انتخاب به عهده خریدار است یا به عهده فروشنده؟

    اگر معلم فرانسه ای که تا به حال پاریس را ندیده و فرانسه را به لحجه قزوینی تکلم می کند، کار و کاسبیش سکه باشد، مقصر کیست؟ ( بعضی از معلمین فرانسه که پاریس را دیده اند و فرانسه را با لحجه قزوینی تکلم نمی کنند این موضوع را یک فاجعه می دانند)

    اگر خریداران فوج فوج جنس بنجول چینی می خرند آیا مقصر وزارت بازرگانی است یا تاجر وارد کننده یا تولید کننده چینی یا خریدار؟ گزینه آخر اینست که شاید اصلا تقصیری نیست تا مقصری وجود داشته باشد.

    اگر من امروز دو ساعت از وقتم در جلسه ای گذشت که یک نفر بدون استراحت خزعبل پردازی کرد آیا مقصر من هستم یا شخص سخنگو؟

    مجوز(از غذا و دارو که تا حدودی بگذریم) از آن دروغ های بزرگ است که مسئولیت را از خریدار می گیرد و به فروشنده می دهد. خرید بر اساس مجوز، توجیه کننده گشادی خریدار است.

    اگر با خواندن این چرندیات من، کسی از مسیر پیش بینی شده منحرف شود مقصر من هستم یا او؟

    مسئولیت همیشه و به طور نا محدود به گردن خریدار است.