Showing posts with label booklog. Show all posts
Showing posts with label booklog. Show all posts

Wednesday, March 9, 2011

you are what you eat

If lamb chops are fine, what makes lamb brains horrible?  [ FYI we love em here in Iran!]
A pig’s shoulder, haunch, and belly are damn fine eating, but the ears, snout, and feet are gross?
How is lobster so different from grasshopper?

Who distinguishes delectable from disgusting, and what’s their rationale? And what about all the exceptions?



These are some eye opening questions that Christopher Ryan  asks in his very interesting book "Sex at Dawn". You will find many more of such questions in this book, I highly recommend it to anyone who is willing to see the world from a different perspective and yes it's about human sexuality.


Monday, March 7, 2011

When was the last time you did something for the first time?

جمله فوق آغازگر جدیدترین کتاب ست گودین است با نام Poke The Box

نویسنده کتاب معتقد است که مشکل در توانایی درونی آدمها  در آغاز کردن چیزی نیست، وی مشکل را در این می داند که آدمها باور ندارند که آغاز کردن یک حرکت ممکن یا قابل قبول است. 

بسیاری از مردم فکر می کنند که نمی توانند چیزی را شروع کنند:
شروع یک پروژه، راه اندازی یک وبلاگ، آغاز یک سفر برای اکثریت نشدنی است!
در نتیجه کسی را پیدا نمی کنی که چهار خط بنویسد ولی اگر کسی پیدا شد و نوشت، بقیه ویرایشش می کنند، نقدش  می کنند و ایرادش را می گیرند. میلیونها عکس العمل و نظر که روزانه بر روی فیس بوک و تویتر ارسال می شود شاهدی بر این مدعاست.
آقای گودین هفت فرمان زیر را در کتابش معرفی می کند:

فرمان اول: آگاهی. آگاهی از بازار، از فرصتها و از خودت.

فرمان دوم: قابلیت درک محیط اطراف.

فرمان سوم: داشتن ارتباط با دیگران برای ایجاد اعتماد.

فرمان چهارم: یکنواخت بودن تا سیستم بداند که چه انتظاری می تواند از تو داشته باشد.

فرمان پنجم: داشتن چیزی برای فروش با ساختن یک محصول.

فرمان ششم: مولد باش تا قیمت محصولت مناسب باشد.

فرمان هفتم: داشتن دل و جرئت برای شروع!


و معتقد است فرمان هفتم تفاوت بارز بین آدمها و شرکتهای موفق با دیگران است. این فرمان بوی خطر می دهد! مثل رفتن به یک جای جدید. مثل آشنایی با یک غریبه. مثل باز کردن یک در بدون اجازه. مثل ... مثل همین کاری که الان داری بهش فکر می کنی!

Read the book, Poke The Box!
Start Now.

Thursday, February 10, 2011


Atlas shrugged is a 1080 pages 4 decades bestseller novel about Ayn Rand's Philosophy: Objectivism.
The name "Objectivism" derives from the principle that human knowledge and values are objective: they are not created by the thoughts one has, but are determined by the nature of reality, to be discovered by man's mind.

Atlas Shrugged was inspired by the author’s fury that people wasted the one capacity distinguishing them from other animals: reason. Those who no longer asked “Why am I alive?” or “What am I going to do or create that can justify my existence?” were to Rand as good as dead.

Here is the way she defines her philosophy in the book Atlas Shrugged:
"My philosophy, in essence, is the concept of man as a heroic being, with his own happiness as the moral purpose of his life, with productive achievement as his noblest activity, and reason as his only absolute."

This book may be a very long one to read but like other great novels its a world you enter rather than a book you read. Atlas Shrugged holds a person’s greatest duty to be the appreciation of the joy of being alive.

Sunday, January 9, 2011

کسری مخالفت در یک جامعه

از یک جمع دوستانه پنج شش نفره گرفته تا جامعه ای که در آن زندگی می کنیم اصولا هر جامعه ای پدیده ای درون خود دارد که خانم کاترین شولز نویسنده کتاب اشتباه کردن آنرا کسری مخالفت یا disagreement deficit می نامد. کاترین شولز چهار ستون برای این پدیده متصور است:

اول اینکه جامعه بیش از حد از ایده های ما حمایت می کند.
دوم اینکه جامعه همچون سپری در برابر مخالفتهایی که از خارج می شود، از ما دفاع می کند.
سوم جامعه ما را تشویق می کند تا هر مخالفتی را هم که شانس رسیدن به درون جامعه پیدا کند، نادیده بگیریم.
و آخر هم اینکه هر مخالفتی که از درون بوجود بیاید را از بین می برد.
برای درک بهتر این پدیده جمع دوستان خود و روابط حاکم بر آن را تجسم کنید؟ آیا کسی که با ایده های شما مخالف است را به جمع خود راه می دهید؟ آیا اگر یکی از دوستان قدیمی شروع به کوک کردن ساز مخالف کند از جمعتان کنارش نمی گذارید؟ آیا پذیرای ایده های مخالف در جمع دوستانه خود هستید؟
اشتباه ادامه دارد....


Monday, January 3, 2011

تئورى، ديكتاتور جستجو


همه ما نظرياتی درباره چيزهاى مختلف داريم مثل اينكه همه قوها سفيد هستند، شب تاريك است، اجناس ژاپنى با كيفيت هستند، زنهاى روس زيبا هستند و الخ

زمانى كه به واسطه جستجو، اتفاق يا هر روش ديگرى اطلاعات جديد بدست مى آوريم، در ما اين ميل و كشش وجود دارد كه به اطلاعاتى كه نظريات ما را تاييد مى كنند بهاى بيشترى بدهيم تا اطلاعاتى كه آنها را رد مى كنند. روانشناسان به اين پديده "تعصب تاييد" يا confirmation bias مى گويند.

نكته جالب ديگر اينست كه نظرياتى كه داريم خيلى وقتها به ما ديكته مى كنند كه چه سؤالهايى بپرسيم و دنبال چه جوابهايى بگرديم و حتى كجاها دنبال اين جوابها بگرديم. به همين طريق نظريات يا تئوريهاى ما به ما مى گويند كه چه سؤالهايى را نپرسيم و دنبال چه جوابهايى نگرديم. نكته اى كه الن گرينسپن در دفاعيه اش در "اتهام داشتن يك ايدئولوژى سياسى" مطرح كرد:
يك ايدئولوژى، چارچوبى مفهومى است، روشى كه با آن آدمها با واقعيت كنار مى آيند. هر آدمى يك ايدئولوژى دارد. بايد داشته باشد. براى وجود داشتن شما به يك ايدئولوژى نياز داريد.   

و نكته آخر اينكه ما آدمها اصولا براى نتيجه گيرى بيشترين شواهد ممكن را جمع آورى نمى كنيم، بلكه براى رسيدن به ممكن ترين (محتملترين) نتيجه، كمترين شوهد ممكن را جمع مى كنيم. 

اشتباه ادامه دارد...

Tuesday, December 28, 2010

ایده خوب چیست؟

یک ایده خوب یک شبکه است. 
کهکشانی از نورونها که در مغز شما برای اولین بار با هم مرتبط می شوند و ایده ای به ذهن خودآگاه شما خطور می کند. به عبارت دیگر ایده یک چیز نیست بلکه بیشتر شبیه یک کندو است.

مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. یکی از شرطهای اساسی برای شکل گرفتن یک ایده، بزرگی شبکه عصبی سازنده آن است. احتمالا متصل شدن سه چهار تا نورون، ایده خاصی برای شما به ارمغان نخواهد آورد.

شرط دیگر قابلیت پیکربندی این شبکه است. شبکه متراکمی که ناتوان از شکل دادن الگوهای جدید است، قاعدتا نمی تواند لبه های امکان بعدی را بکاود. در نتیجه ایده ای بروز نمی کند، تغییری هم اتفاق نمی افتد.

Monday, December 20, 2010

عجب خری هستی

قسمت ششم - فرایند مخالفت

الن گرينسپن رئيس پنج دوره اى بانك مركزى آمريكا در زمان خودش كسى بود و برو بيايى داشت، نه فقط در آمريكا كه در خيلى كشورهاى ديگر هم، تا آنجا كه فرانسويها نشان افتخار لژيون به او دادند و كتاب زندگى نامه اش ميليونها دلار فروش رفت.

قبل ازاينكه ورشكستگى همه دنيا را فرا بگيرد و به روايتى چهل درصد ثروت دنيا دود شود وآقاى گرينسپن را در مجلس بازخواست كنند افراد مختلفى بارها به او گفته بودند اشتباه مى كند ولى او چون به شدت عقيده داشت كه بازارهاى مالى خودشان را مى توانند تنظيم كنند، نه تنها با مخالفانش مخالفت مى كرد بلكه آنها را خطرناك مى خواند و به كمك همفكرانش قانونى را گذراند كه مخالفانش نتوانند با او مخالفت كنند. گرينسپن مخالفانش را براى اقتصاد خطرناك مى دانست.

اين فرايند جالبى است كه همه ما در مورد كسى كه با ما مخالف است اعمال مى كنيم:
اول فرض جهالت يعنى مى گوييم يارو نمى داند، اطلاعات كافى ندارد، خبر ندارد و بعد سعى مى كنيم با دادن اطلاعات و آموزش طرف را توجيه كنيم، قضيه را حاليش كنيم و خلاصه كلام با خودمان موافقش كنيم. ولى اگر موافق نشد؟

قدم بعدى فرض حماقت. يعنى فرض مى كنيم يارو نمى فهمد، خر است، شعور ندارد، عقلش نمى رسد و به عبارت مؤدبانه ظرفيت عقلى درك چيزى را كه ما به آن رسيده ايم ندارد.

اگر يارو را خر فرض نكرديم و با آموزش ما هم با همراه نشد چى؟
قدم آخر فرض شرارت. مى گوييم يارو قصد بد دارد، دشمنى مى كند و مى خواهد حال ما را بگيرد. عبارت جورج بوش درباره محورهاى شرارت را شايد هنوز به ياد داشته باشيد!

عقيده ما مدلى است كه از واقعيت داريم و وقتى مدل ما با مدل يك نفر ديگر از همان واقعيت فرق مى كند اين كارى را كه در بالا گفته شد با او مى كنيم يعنى اول نادان بعد نفهم و دست آخر هم دشمن فرض مى كنيمش.


طبيعى است كه عين همين كار را ديگران هم با ما بكنند وقتى ما را در اشتباه مى پندارند. جاى تعجب ندارد كه اين همه از اشتباه كردن و در اشتباه بودن گريزانيم!

اشتباه ادامه دارد...

Tuesday, December 14, 2010

امکان بعدی

ايده ه های خوب از كجا می آيند؟

اين عنوان كتابی است نوشته استيون جانسون و منتشر شده در سال ٢٠١٠




نويسنده با نگاه به طبيعت، تاريخ نوآوری را می کاود. ميلياردها سال رشد تکاملی باعث برخورد و تركيب مولكولهای ساده و در نتيجه به وجود آمدن تركيبات و مولكولهای جديد شده است. این تکامل در هر مقطع زمانی مواد لازم برای يك مخترع، مكتشف و يا نو آور فرآهم كرده است. نويسنده معتقد است ايده های خوب در محدوده زمان و مكانشان اتفاق می افتند و به عبارت ديگر با چيزها و مهارتهای موجود دوروبرشان محدود می شوند.

ايده جالبی كه نويسنده از علم شيمی پريبيوتيك در اين زمينه در فصل اول كتابش آورده را من به اين شكل خلاصه می كنم:

 ميلياردها سال پيش كه حيات بر روی كره زمين وجود نداشت، مولكولهای پايه مثل آمونياك، اسيدهای آمينه، آب، متان، دی اكسيد كربن و ساير تركيبات ساده تنها مالكين اين كره خاكی بودند. حال تصور كنيد كه شما در آن زمان نقش خدا را بازی می كرديد و می خواستيد با تركيب اين مولكولها چيز جديدی بسازيد. مسلما می توانستيد اجزای تشكيل دهنده حيات پيچيده امروزی مثل پروتئين، قند و يا اسيدهای سازنده دی ان ای را بسازيد ولی قاعدتا نمی توانستيد فرايندهای شيميايی سازنده يك پشه، گل آفتابگردان يا مغز انسان را پديد بياوريد.

در اين مقوله آقای جانسون واژه زيبايی از استوارت كافمن دانشمند آمریکایی را وارد كتابش مي كند. اين واژه كه the adjacant possible است را من امكان بعدی ترجمه می كنم. اين واژه منحصر بفرد هم محدوديت و هم پتانسيل خلاقانه تغيير و نوآوری را منعكس مي كند. زيبایی ای كه در امكان بعدی نهفته اينست كه مرزهايش با اكتشاف آنها رشد می كنند. برای مثال خانه ای جادويی را در نظر بگيريد كه با باز كردن هر درش، رشد می كند و شما را به اطاقی ديگر هدايت می كند، اطاقی با درهای ديگر به اطاقهای ديگر.

چهار ميليون سال پيش اگر اتم كربنی بوديد تركيباتی كه می توانستيد در آنها شركت كنيد خيلی زياد نبودند ولی امروزه همان اتم كربن بدون يك نانو گرم تغيير می تواند در تركيب اسپرم يك نهنگ، مغز انسان، يك درخت و يا ويروس آنفلانزای خوكی شرکت کند. می بينيد كه اين امكان بعدی چه راه طولانی ای را از زمان آن مولكولهای تنها، طی كرده است.
نويسنده اين فصل را با اين نتيجه پايان می دهد كه هنر، كشف لبه ها يا مرزهای امكان است كه ما را احاطه كرده اند و اما نتيجه گيری مهمتر پاسخ به اين اين پرسش است كه:


چه محيطهایی ايده های خوب مي آفرينند؟

محيطهایی كه كشف لبه ها را در اعضايشان تشويق می كنند، چون در اين لبه ها خيلي چيزها ( هم مفهومی و هم فيزيكی ) وجود دارد كه تركيب آنها به نوآوری می انجامد. برعكس محيطهايی كه آزمايش و ايجاد تركيبات جديد را تنبيه می كنند، محيطهايی كه بعضی از شاخه های امكان بعدی را از ديد اعضای خود محو می كنند و خلاصه جوامعی كه وضع موجود را راضی كننده نشان مي دهند، اصولا نسبت به جوامع نوع اول، نوآوری كمتری درشان ديده می شود.

نوآوری در نشستن و فكرهای بزرگ كردن اتفاق نمی افتد. هنر نوآوری اكتشاف لبه ها يا مرزها  و ساختن تركيبات جديد با امكانات موجود در آنجاست.


Friday, December 10, 2010

تفاوت دانش و عقیده

قسمت پنجم - من می دانم پس من اشتباه نمی کنم!

اصولا دانش یا دانستن با اشتباه جور در نمی آید. وقتی می گوییم چیزی را می دانیم این به این معنیست که جایی برای اشتباه وجود ندارد. در حالیکه اگر بخواهیم امکان اشتباه کردن را هم در نظر بگیریم باید بگوییم به عقیده من.... یا من اینطور فکر می کنم....

می توان گفت عقیده واحد تشکیل دهنده هوش ماست، عقیده چیزی است که ما را به عنوان انسان از ماشین متمایز می کند. ابزاری که به کمک آن در این دنیا با مهارت گشت و گذار می کنیم. البته عقیده همانطور که واحد هوش ماست واحد اشتباه ما هم هست، هر اشتباهی که می کنیم در نهایت یک عقیده است.


اشتباه ادامه دارد...

Wednesday, December 8, 2010

اشتباه از کجا می آید؟

قسمت چهارم - حواس و ادراک

ما در دو مرحله جهان اطراف خود را می فهمیم: در مرحله اول سیستم عصبی ما (حواس) به اطلاعاتی از محیط اطراف واکنش نشان می دهد. مثلا چیزی را بو می کشیم یا وزش نسیمی را حس می کنیم یا قیافه ای را می بینیم و ...
مرحله بعدی ادراک است که در آن اطلاعات به دست آمده را پردازش می کنیم و آنرا برای خود با معنی می سازیم. به عبارت دیگر ادراک، تفسیر حس است.

حالا این پرسسشها مطرح می شود: یک- حواس ما چگونه از محیط اطراف اطلاعات به دست می آورند؟  دو- از کجا مطمئن می شویم که اطلاعات به دست آمده دقیق است؟

اگر نتوانیم به حواس خود اعتماد کنیم چگونه می توانیم به دانش به دست آمده ( اطلاعات پس از مرحله ادراک در ذهن ما به دانش تبدیل می شود) توسط این حواس اعتماد کنیم؟

پروتاگوراس (Protagoras) فیلسوف یونانی، راه حلی هوشمندانه برای رفع این مشکل داشت. پروتاگوراس که سر دسته گروهی از فیلسوفان به نام صوفیان ( نه آن صوفیان که معمولا ما در ذهن داریم، تفاوت این دو نوع صوفی هم به نظر من جالب است که کشف آن را به عهده خواننده کنجکاو می گذارم) در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد بود، با وجود اینکه معتقد بود حواس ما مبدا همه دانش ما هستند ولی اصولا اینکه این حواس می توانند اشتباه کنند را از زیر نفی می کرد. البته این واقعگرایی بسیار جالبی است یعنی جهان دقیقا همانطور است که ما درکش می کنیم.

بنابراین پروتاگوراس را اولین فیلسوف غربی می توان دانست که به مقوله اشتباه می پردازد البته با نفی آن از زیر! او می گوید وقتی که پای ادراک در میان است همه درست می گویند. چیزی که افلاطون با آن مخالف بود. مثالی از افلاطون:

اگر نسیمی بوزد و من فکر کنم سرد است و تو فکر کنی گرم، دمای واقعی نسیم چیست؟ پروتاگوراس می گوید برای من گرم است و برای تو سرد، همین! واقعیتی در جهان خارج نیست، واقعیت ادراک ماست و اگر واقعیت من مخالف واقعیت توست، خوب واقعیتهامان متفاوتند. افلاطون این طرز فکر را چرند می داند و معتقد است نسیم هم برای خودش مستقل از ادراک ما باید واقعیتی داشته باشد و استفاده از دماسنج را اکیدا به پروتاگوراس توصیه می کند.


اگر مانند افلاطون بپذیریم که واقعیتی مستقل از ادراک ما در جهان خارج وجود دارد، از کجا می توانیم مطمئن شویم که اطلاعات را درست و دقیق به دست آورده ایم؟ جواب: نمی توانیم! در نتیجه هیچ تضمینی وجود ندارد که همین الان درباره ادراکی در اشتباه نباشیم، همانطور که اغلب مردم زمانی درباره مسطح بودن زمین یا گشتن خورشید به دور زمین در اشتباه بوده اند.


اشتباه ادامه دارد....

Monday, December 6, 2010

کور خطایی

قسمت سوم

نکته جالبی که نویسنده اشتباه کردن به آن اشاره می کند اینست که ما یا می توانیم  در اشتباه باشیم و یا می توانیم به اشتباه خود، آگاهی داشته باشیم ولی هر دو اینها نمی توانند در یک زمان وجود داشته باشند.

بنابراین از فعل اول شخص زمان حال برای بیان اشتباه نمی توانیم استفاده کنیم. اصولا جمله "من در اشتباهم" معنی ندارد و به جای آن می گوییم "من در اشتباه بودم". به عبارت دیگر به محض اینکه متوجه اشتباه خود می شویم دیگر در اشتباه نیستیم!

کورخطایی یا error blindness پدیده ای است که توضیح می دهد چرا ما نمی توانیم خطای خود را ببینیم! گویی شکل گیری خطا در ذهن ما پدیده ای غیبی و خارج از کنترل ماست. چیزی مثل طوفان یا زلزله و اینجاست که آدم جایزالخطا می شود و اصولا در هیچ دادگاهی هم دربرابر کاری که خارج از کنترلش بوده مسئول نیست!

افلاطون معتقد بود که روح ما زمانی با جهانی هستی وحدت داشته است و از وقتی به این قالب فیزیکی درآمدیم شروع به اشتباه کردن نمودیم. فیلسوف دیگری به نام جان لاک فکر میکرد اشتباههای ما ناشی از فاصله بین زبان گفتاری و واقعیت چیزهاست، شکافی بین اصالتی غیر قابل توصیف و نزدیکترین کلمات به آن واقعیت که سعی در توصیف آن دارند. مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی هم معتقد بود ما اشتباه می کنیم چون مکان و زمان ما را محدود می کند و ما قادر نیستیم فراتر از این دو محدودیت، چیزها را ببینیم.

دلیل پیدایش آن هر چه باشد، اشتباه در ذهن ما شکل می گیرد و زمانی هم که در اشتباهیم آنرا تجربه نمی کنیم و زمانی متوجه آن می شویم که آن اشتباه معمولا با یک درست دیگر جایگزین شده و دیگر وجود ندارد. به زندگی ادامه می دهیم تا درستی دیگر جای خود را به اشتباه تازه کشف شده بدهد!

اشتباه ادامه دارد...

Sunday, December 5, 2010

اشتباه می کنم پس هستم

قسمت دوم - اشتباه شد!

سن آگوستين دوازده قرن قبل از اينكه دكارت جمله معروف "من می انديشم پس هستم" را بگوید، گفته بود "من اشتباه می كنم پس هستم".

اين دیگر چه چيزی است كه از طرفی جزئی از وجود ما و نشانه زنده بودن ماست ولی از طرف دیگر هر وقت آن را انجام می دهيم ( می فهميم كه اشتباه كرده ايم) طوری رفتار می كنيم كه انگار اتفاقی نيفتاده يا نبايد اتفاق می افتاده يا آنرا انكار می كنيم، ناديده می گيريم يا سعی مي كنيم گردن كس ديگری بيندازيمش يا ....

 اصلا مهم نيست اشتباهي كه كرده ايم بزرگ است یا كوچك. فرقی نمی كند كه وسط يك بحث متوجه شویم حق با طرف مقابل بوده است يا وسط يك زندگی تشخيص دهيم كه در مورد خودمان، كارمان، عشقمان و يا عقايدمان اشتباه می كرده ايم. در هر صورت ابزار يا منابعی كه با كمكش بتوانيم چنين موقعيتی را مديريت كنيم در اختیار نداريم.

در عوض در اين جور مواقع دو استراتژی را استادانه پياده مي كنيم:
اول اينكه وقتی مي فهميم اشتباه كرده ايم می گوييم: "من اشتباه می كردم ولی..." جای خالی ای كه با انواع و اقسام توضيحات خلاقانه كه توضيح می دهند چرا آنقدرها هم در اشتباه نبوده ايم! پر مي شود.
دومی هم جمله معروف و مجهول "اشتباه شد" است. گويی تنها كاری كه در برابر اشتباهمان بلديم بكنيم اينست كه تاييد كنيم مال ما نبوده است. مثل آشغالی كه در بچگی توی كلاس می ريختيم و وقتی ناظم می پرسيد، مال هيچ كس نبود. هنوز هم می ريزيم ولی توی كوچه و خيابان و طبيعت و هزار جای دیگر ولی ديگر نه كسی می پرسد و نه نيازی هست به توضيح.

هرچقدر پذیرفتن و تایید اشتباهات خودمان برای ما سخت و غیر ممکن است در عوض تاييد اشتباه ديگران از مهارتهایی است که همه مدارج ترقی آن را تا آخر عمر طی مي كنند. در يافتن، تاييد و تاكيد بر اشتباهات ديگران لذتی موجود است كه در درست بودن نيست و گويی هیچکس هيچگاه از آن سير نمی شود. اين جمله "بهت نگفتم!" حتی مودبترين و مهربانترین آدم را به عرش اعلا می برد. گويی نه تنها درست هستيم بلكه در درست بودن هم درست هستيم، اصلا درست به توان دو هستيم، درست اندر درست. 

و چون با اندكی تامل می توان فهمید كه اين احساس خدشه ناپذير درستی را همه دارند در نتیجه برای درست بودن و درست ماندن بین طرفهای مقابل در یک رابطه جنگ در می گيرد. جنگی برای احقاق حق درست بودن!


اشتباه ادامه دارد...

Friday, December 3, 2010

اشتباه کردن: ماجراهایی در حاشیه خطا

قسمت اول- ابر اشتباه

نقل قولی كه از بنجامین فرانکلین در مطلب قبلی خوانديد شروع كتابی است به نام اشتباه کردن (Being Wrong: Adventures IN The Margin of Error) نوشته كاترين شولز.

چیزی که بعد از عنوان این کتاب نظر من را جلب کرد این بود که بعد از سالها تعلیم گرفتن و تربیت پذیرفتن و یاد گرفتن درست و غلط! دیدم چقدر این کتاب 611 صفحه ای که به اشتباه کردن و فواید آن می پردازد، به طبیعت من نزدیک است و جواب سؤالهای زیادی را می تواند بدهد.

اشتباه کردن از آن معدود کتابهایی است که برخلاف حجم نسبتا زیادش خط به خط آن را با ولع می خوانی (یا می خوری!) و خیلی وقتها هم کلمات و جملات و ایده هایش مثل نور تازه ای است که هر چیزی را که روشن می کند باید بایستی، فکر کنی و با عمیق شدن در آن سؤالها و جوابهای تازه آشکار شده را در ذهنت مرتب کنی.

خواندن این کتاب را به آنها که کتاب می خوانند پیشنهاد می کنم. برای آنها هم که به هر دلیل ممکن است این کتاب را نخوانند برداشت خودم را از آن می نویسم و از این به بعد شما می توانید با برچسب کتابلاگ و اشتباه آنها را دنبال کنید.

   كتاب با اشتباه شناسی یا wrongology آغاز می شود و اين پرسش كه اصولا چرا ما اينقدر با درستی(درست بودن، حق داشتن یا هر چیزی که شما اسمش را می گذارید) حال می كنيم؟
درستی، ترجمه من از being right است و شامل داشتن پندار و گفتار و كردار درست (نه نیک!) می شود. در درست بودن لذتی است فراگير كه همه با آن حال می كنند و برخلاف لذات ديگر مثل شكلات و مسافرت و آن كار ديگر، هيچ تبعيضی برای موضوع خود قائل نمی شود. مثلا ما از بوسيدن هر كسی لذت نمي بريم ولی موج لذت از درست بودن در هر زمينه ای و در برابر هر کسی (همسر، راننده تاکسی و یا طرفداران تیم مقابل) وجود ما را فرا ميگيرد. فرقی هم نمی كند كه موضوع، سياست خارجی آمريكاست يا طرز تهيه آبگوشت. فرقی نمی كند كه موضوع پيش بينی ورشكستگی دوست عزيزی است يا برنده شدن تيم مورد علاقه مان. همين كه حق با ما باشد كافی است تا برق شادی وجود ما را درنوردد.

جالبتر اينكه همانقدر كه از درست بودن لذت می بريم از احساس درست بودن هم مشعوف می شويم و اين احساس كه ما درستيم بخش جدايي ناپذير ما در بحثها و پيش بينيها و شرط بندی ها و قضاوتهایمان می شود. ما معمولا طوری زندگی می كنيم كه گویی هميشه و در هر زمينه ای ما درست هستيم(حق با ماست). از سياست و اقتصاد گرفته تا مذهب و اخلاق و هر چيز ديگر.

 البته ايده اين نيست كه درست بودن خوب نيست و يا تا حالا هيچ كمكی به ما نكرده است. بلكه برعكس هستی ما بر روی كره زمين وابسته به شناخت و نتيجه گيری دقيق در خيلی از زمينه ها مثل اتم است.

مساله اينجاست كه چرا وقتی می فهميم كه اشتباه كرده ايم دچار شرم و سرافكندگی می شويم. و تازه این شروع ماجراست: در ضمير فردی و جمعی ما اشتباه علاوه بر شرم و حماقت به معنی جهالت، ديوانگی و غير اخلاقی بودن و خیلی چیزهای دیگر هم هست. به عبارت ديگر اشتباهات ما شاهدی می شوند برای شكست هوشی و اخلاقی و اجتماعی ما.

خلاصه اینکه بزرگترين اشتباه ما اشتباه درباره معنی اشتباه است. پدیده ای كه نويسنده آنرا ابر اشتباه يا meta-mistake می نامد. اشتباه نه تنها نشانه كم بودن عقل و شعور نيست بلكه عنصری است حياتی در ادراك بشر. خصوصيات ارزشمندی چون شهامت، تخيل و خوش بينی بدون وجود اشتباه بی معنی خواهند بود.
همانطور كه بنجامين فرانكلين گفته اشتباه کردن پنحره ای است به طبيعت نرمال انسانی. اشتباهات ما هرجقدر هم بزرگ باشند نهايتا همین اشتباه كردن است كه به ما می آموزد كی هستيم نه درست بودنمان.


اشتباه ادامه دارد...