Showing posts with label error. Show all posts
Showing posts with label error. Show all posts

Thursday, May 5, 2011

auwful, great, terrible, nice, excelent

the hotel ıs beautıful but the food ıs auwful
the best trip ever
Nice hotel
excelent choice for total relaxation
poor service quality, careless staff
Service quality was horrible,cheap food and drink served, terrible...
its terrible, nobody listens you here and nobody tries to help you.
Great hotel, nice location, nice rooms, very very poor services
Waste of vacation days, be careful.
We really enjoyed it, with all the things we could complain about
Great vocation on great hotel


Want to get confused or even crazy? Visit a review website like tripadvisor.com and read reviews about a hotel or anything else.

Why different people experience the reality so differently?
How come one single hotel can be excellent and awful at the same time?

Does this phenomena apply to other things as well? Like people we meet, a taxi driver, weather, a meal, a national policy, a president, Bin Laden's death, Ali Sekhavati's blog and life in general.



Friday, March 4, 2011

outsourcing error


I was wrong but it's your fault. I followed a leader who turned out to be dishonest or deluded. I trusted you but you were unreliable. I screwed up but the blame is on you.

I outsource my errors to someone else for processing!




Wednesday, February 23, 2011

No true Scotsman fallacy

Imagine Hamish McDonald, a Scotsman, sitting down with his Glasgow Morning Herald and seeing an article about how the "Brighton Sex Maniac Strikes Again." Hamish is shocked and declares that "No Scotsman would do such a thing." [Brighton is not part of Scotland.] The next day he sits down to read his Glasgow Morning Herald again and this time finds an article about an Aberdeen man whose brutal actions make the Brighton sex maniac seem almost gentlemanly. [Aberdeen is part of Scotland.] This fact shows that Hamish was wrong in his opinion but is he going to admit this? Not likely. This time he says, "No true Scotsman would do such a thing."
—Antony Flew, Thinking About Thinking (1975)

Antony Flew was a philosopher who advanced this logical fallacy. When we face a counterexample, intead of accepting or rejecting it, we change the subject to exclude the specific case or similar cases.

A recent example:
"The protesters had been given drink and drugs." ( no true libyan protests)
Muammar Gaddafi

As everyone knows, no true Christian supports legalized abortion (or opposes it), no true muslim supports suicide bombings (or opposes them), no true Democrat supported the Iraq War (or opposed it)… etc

Friday, February 18, 2011

How do we get out of our comfort zones?

There might not exist a single straight forward answer to this question but one sure way for creating a path out of our comfortable assumptions is to make errors, to be wrong. 

Being right keeps you in place. Being wrong forces you to explore. As William James put it, “The error is needed to set off the truth, much as a dark background is required for exhibiting the brightness of a picture.”

Tuesday, February 1, 2011

capacity to tolerate error

Our capacity to tolerate error depends on our capacity to tolerate emotion. virtually all of our emotions require us to feel something: a wash of dismay, a moment of foolishness, guilt over our dismissive treatment of someone else who turned out to be right

Our resistance to error is, in no small part, a resistance to being left alone with too few certainties and too many emotions.

Thursday, January 27, 2011

being wrong is our choice alone

No power on earth except our minds can absolutely and consistently convice us that we are wrong.

How many times your friends and family have tried to give you some cues about your error?
How many times the information about your being wrong has found you and you have ignored it?

Although we receive cues from others or our environment, the final decision about our errors is our choice alone.

Sunday, January 23, 2011

Zealot

The word “zealot” comes from a Greek root meaning to be jealous of the truth—to guard it as your own.

Zealots believe that they and they alone are in possession of the truth. They completely reject the possibility of error.

Saturday, January 15, 2011

What is groupthink?

The psychologist Irving Janis defined groupthink as, “a mode of thinking that people engage in when they are deeply involved in a cohesive in-group, when the members' strivings for unanimity override their motivation to realistically appraise alternative courses of action.”

Tuesday, January 11, 2011

In confirmation bias

“I had, during many years, followed a golden rule, namely, that whenever a published fact, a new observation or thought came across me, which was opposed to my general results, to make a memorandum of it without fail and at once; for I had found by experience that such facts and thoughts were far more apt to escape from the memory than favorable ones.”

Charles Darwin.

Sunday, January 9, 2011

کسری مخالفت در یک جامعه

از یک جمع دوستانه پنج شش نفره گرفته تا جامعه ای که در آن زندگی می کنیم اصولا هر جامعه ای پدیده ای درون خود دارد که خانم کاترین شولز نویسنده کتاب اشتباه کردن آنرا کسری مخالفت یا disagreement deficit می نامد. کاترین شولز چهار ستون برای این پدیده متصور است:

اول اینکه جامعه بیش از حد از ایده های ما حمایت می کند.
دوم اینکه جامعه همچون سپری در برابر مخالفتهایی که از خارج می شود، از ما دفاع می کند.
سوم جامعه ما را تشویق می کند تا هر مخالفتی را هم که شانس رسیدن به درون جامعه پیدا کند، نادیده بگیریم.
و آخر هم اینکه هر مخالفتی که از درون بوجود بیاید را از بین می برد.
برای درک بهتر این پدیده جمع دوستان خود و روابط حاکم بر آن را تجسم کنید؟ آیا کسی که با ایده های شما مخالف است را به جمع خود راه می دهید؟ آیا اگر یکی از دوستان قدیمی شروع به کوک کردن ساز مخالف کند از جمعتان کنارش نمی گذارید؟ آیا پذیرای ایده های مخالف در جمع دوستانه خود هستید؟
اشتباه ادامه دارد....


Saturday, January 8, 2011

“It is not the case that I am caught in a web of beliefs, …Rather, I am caught in a network of witnesses.”

The philosopher Avishai Margalit 

 ما از منابع مختلف اطلاعات به دست می آوریم و بعد بین این منابع و اطلاعاتی که از آنها بدست می آید تبعیض فراوان قائل می شویم و نهایتا بعضی از آنها را به عنوان عقیده خودمان می پذیریم. جالبتر اینکه عقیده ای که در ابتدایی ترین شکلش در قالب اطلاعات از منبعی به ما رسیده، قبل از آنکه برای خود آن منبع عقیده بوده باشد، اطلاعاتی بوده است که از منبع دیگری به آن رسیده است و خیلی وقتها کسی نمی داند که سرچشمه تولید کننده این اطلاعات کجا بوده است.  بقیه منابع در این شجره نامه صرفا شاهدهایی بوده اند که در معرض انتقال این عقیده (اطلاعات) خاص قرار گرفته اند.

آقای مارگالیت معتقد است که ما در شبکه ای از شهود گرفتار هستیم نه در تاری از عقاید.

Monday, January 3, 2011

تئورى، ديكتاتور جستجو


همه ما نظرياتی درباره چيزهاى مختلف داريم مثل اينكه همه قوها سفيد هستند، شب تاريك است، اجناس ژاپنى با كيفيت هستند، زنهاى روس زيبا هستند و الخ

زمانى كه به واسطه جستجو، اتفاق يا هر روش ديگرى اطلاعات جديد بدست مى آوريم، در ما اين ميل و كشش وجود دارد كه به اطلاعاتى كه نظريات ما را تاييد مى كنند بهاى بيشترى بدهيم تا اطلاعاتى كه آنها را رد مى كنند. روانشناسان به اين پديده "تعصب تاييد" يا confirmation bias مى گويند.

نكته جالب ديگر اينست كه نظرياتى كه داريم خيلى وقتها به ما ديكته مى كنند كه چه سؤالهايى بپرسيم و دنبال چه جوابهايى بگرديم و حتى كجاها دنبال اين جوابها بگرديم. به همين طريق نظريات يا تئوريهاى ما به ما مى گويند كه چه سؤالهايى را نپرسيم و دنبال چه جوابهايى نگرديم. نكته اى كه الن گرينسپن در دفاعيه اش در "اتهام داشتن يك ايدئولوژى سياسى" مطرح كرد:
يك ايدئولوژى، چارچوبى مفهومى است، روشى كه با آن آدمها با واقعيت كنار مى آيند. هر آدمى يك ايدئولوژى دارد. بايد داشته باشد. براى وجود داشتن شما به يك ايدئولوژى نياز داريد.   

و نكته آخر اينكه ما آدمها اصولا براى نتيجه گيرى بيشترين شواهد ممكن را جمع آورى نمى كنيم، بلكه براى رسيدن به ممكن ترين (محتملترين) نتيجه، كمترين شوهد ممكن را جمع مى كنيم. 

اشتباه ادامه دارد...

Monday, December 20, 2010

عجب خری هستی

قسمت ششم - فرایند مخالفت

الن گرينسپن رئيس پنج دوره اى بانك مركزى آمريكا در زمان خودش كسى بود و برو بيايى داشت، نه فقط در آمريكا كه در خيلى كشورهاى ديگر هم، تا آنجا كه فرانسويها نشان افتخار لژيون به او دادند و كتاب زندگى نامه اش ميليونها دلار فروش رفت.

قبل ازاينكه ورشكستگى همه دنيا را فرا بگيرد و به روايتى چهل درصد ثروت دنيا دود شود وآقاى گرينسپن را در مجلس بازخواست كنند افراد مختلفى بارها به او گفته بودند اشتباه مى كند ولى او چون به شدت عقيده داشت كه بازارهاى مالى خودشان را مى توانند تنظيم كنند، نه تنها با مخالفانش مخالفت مى كرد بلكه آنها را خطرناك مى خواند و به كمك همفكرانش قانونى را گذراند كه مخالفانش نتوانند با او مخالفت كنند. گرينسپن مخالفانش را براى اقتصاد خطرناك مى دانست.

اين فرايند جالبى است كه همه ما در مورد كسى كه با ما مخالف است اعمال مى كنيم:
اول فرض جهالت يعنى مى گوييم يارو نمى داند، اطلاعات كافى ندارد، خبر ندارد و بعد سعى مى كنيم با دادن اطلاعات و آموزش طرف را توجيه كنيم، قضيه را حاليش كنيم و خلاصه كلام با خودمان موافقش كنيم. ولى اگر موافق نشد؟

قدم بعدى فرض حماقت. يعنى فرض مى كنيم يارو نمى فهمد، خر است، شعور ندارد، عقلش نمى رسد و به عبارت مؤدبانه ظرفيت عقلى درك چيزى را كه ما به آن رسيده ايم ندارد.

اگر يارو را خر فرض نكرديم و با آموزش ما هم با همراه نشد چى؟
قدم آخر فرض شرارت. مى گوييم يارو قصد بد دارد، دشمنى مى كند و مى خواهد حال ما را بگيرد. عبارت جورج بوش درباره محورهاى شرارت را شايد هنوز به ياد داشته باشيد!

عقيده ما مدلى است كه از واقعيت داريم و وقتى مدل ما با مدل يك نفر ديگر از همان واقعيت فرق مى كند اين كارى را كه در بالا گفته شد با او مى كنيم يعنى اول نادان بعد نفهم و دست آخر هم دشمن فرض مى كنيمش.


طبيعى است كه عين همين كار را ديگران هم با ما بكنند وقتى ما را در اشتباه مى پندارند. جاى تعجب ندارد كه اين همه از اشتباه كردن و در اشتباه بودن گريزانيم!

اشتباه ادامه دارد...

Wednesday, December 8, 2010

اشتباه از کجا می آید؟

قسمت چهارم - حواس و ادراک

ما در دو مرحله جهان اطراف خود را می فهمیم: در مرحله اول سیستم عصبی ما (حواس) به اطلاعاتی از محیط اطراف واکنش نشان می دهد. مثلا چیزی را بو می کشیم یا وزش نسیمی را حس می کنیم یا قیافه ای را می بینیم و ...
مرحله بعدی ادراک است که در آن اطلاعات به دست آمده را پردازش می کنیم و آنرا برای خود با معنی می سازیم. به عبارت دیگر ادراک، تفسیر حس است.

حالا این پرسسشها مطرح می شود: یک- حواس ما چگونه از محیط اطراف اطلاعات به دست می آورند؟  دو- از کجا مطمئن می شویم که اطلاعات به دست آمده دقیق است؟

اگر نتوانیم به حواس خود اعتماد کنیم چگونه می توانیم به دانش به دست آمده ( اطلاعات پس از مرحله ادراک در ذهن ما به دانش تبدیل می شود) توسط این حواس اعتماد کنیم؟

پروتاگوراس (Protagoras) فیلسوف یونانی، راه حلی هوشمندانه برای رفع این مشکل داشت. پروتاگوراس که سر دسته گروهی از فیلسوفان به نام صوفیان ( نه آن صوفیان که معمولا ما در ذهن داریم، تفاوت این دو نوع صوفی هم به نظر من جالب است که کشف آن را به عهده خواننده کنجکاو می گذارم) در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد بود، با وجود اینکه معتقد بود حواس ما مبدا همه دانش ما هستند ولی اصولا اینکه این حواس می توانند اشتباه کنند را از زیر نفی می کرد. البته این واقعگرایی بسیار جالبی است یعنی جهان دقیقا همانطور است که ما درکش می کنیم.

بنابراین پروتاگوراس را اولین فیلسوف غربی می توان دانست که به مقوله اشتباه می پردازد البته با نفی آن از زیر! او می گوید وقتی که پای ادراک در میان است همه درست می گویند. چیزی که افلاطون با آن مخالف بود. مثالی از افلاطون:

اگر نسیمی بوزد و من فکر کنم سرد است و تو فکر کنی گرم، دمای واقعی نسیم چیست؟ پروتاگوراس می گوید برای من گرم است و برای تو سرد، همین! واقعیتی در جهان خارج نیست، واقعیت ادراک ماست و اگر واقعیت من مخالف واقعیت توست، خوب واقعیتهامان متفاوتند. افلاطون این طرز فکر را چرند می داند و معتقد است نسیم هم برای خودش مستقل از ادراک ما باید واقعیتی داشته باشد و استفاده از دماسنج را اکیدا به پروتاگوراس توصیه می کند.


اگر مانند افلاطون بپذیریم که واقعیتی مستقل از ادراک ما در جهان خارج وجود دارد، از کجا می توانیم مطمئن شویم که اطلاعات را درست و دقیق به دست آورده ایم؟ جواب: نمی توانیم! در نتیجه هیچ تضمینی وجود ندارد که همین الان درباره ادراکی در اشتباه نباشیم، همانطور که اغلب مردم زمانی درباره مسطح بودن زمین یا گشتن خورشید به دور زمین در اشتباه بوده اند.


اشتباه ادامه دارد....

Monday, December 6, 2010

کور خطایی

قسمت سوم

نکته جالبی که نویسنده اشتباه کردن به آن اشاره می کند اینست که ما یا می توانیم  در اشتباه باشیم و یا می توانیم به اشتباه خود، آگاهی داشته باشیم ولی هر دو اینها نمی توانند در یک زمان وجود داشته باشند.

بنابراین از فعل اول شخص زمان حال برای بیان اشتباه نمی توانیم استفاده کنیم. اصولا جمله "من در اشتباهم" معنی ندارد و به جای آن می گوییم "من در اشتباه بودم". به عبارت دیگر به محض اینکه متوجه اشتباه خود می شویم دیگر در اشتباه نیستیم!

کورخطایی یا error blindness پدیده ای است که توضیح می دهد چرا ما نمی توانیم خطای خود را ببینیم! گویی شکل گیری خطا در ذهن ما پدیده ای غیبی و خارج از کنترل ماست. چیزی مثل طوفان یا زلزله و اینجاست که آدم جایزالخطا می شود و اصولا در هیچ دادگاهی هم دربرابر کاری که خارج از کنترلش بوده مسئول نیست!

افلاطون معتقد بود که روح ما زمانی با جهانی هستی وحدت داشته است و از وقتی به این قالب فیزیکی درآمدیم شروع به اشتباه کردن نمودیم. فیلسوف دیگری به نام جان لاک فکر میکرد اشتباههای ما ناشی از فاصله بین زبان گفتاری و واقعیت چیزهاست، شکافی بین اصالتی غیر قابل توصیف و نزدیکترین کلمات به آن واقعیت که سعی در توصیف آن دارند. مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی هم معتقد بود ما اشتباه می کنیم چون مکان و زمان ما را محدود می کند و ما قادر نیستیم فراتر از این دو محدودیت، چیزها را ببینیم.

دلیل پیدایش آن هر چه باشد، اشتباه در ذهن ما شکل می گیرد و زمانی هم که در اشتباهیم آنرا تجربه نمی کنیم و زمانی متوجه آن می شویم که آن اشتباه معمولا با یک درست دیگر جایگزین شده و دیگر وجود ندارد. به زندگی ادامه می دهیم تا درستی دیگر جای خود را به اشتباه تازه کشف شده بدهد!

اشتباه ادامه دارد...

Sunday, December 5, 2010

اشتباه می کنم پس هستم

قسمت دوم - اشتباه شد!

سن آگوستين دوازده قرن قبل از اينكه دكارت جمله معروف "من می انديشم پس هستم" را بگوید، گفته بود "من اشتباه می كنم پس هستم".

اين دیگر چه چيزی است كه از طرفی جزئی از وجود ما و نشانه زنده بودن ماست ولی از طرف دیگر هر وقت آن را انجام می دهيم ( می فهميم كه اشتباه كرده ايم) طوری رفتار می كنيم كه انگار اتفاقی نيفتاده يا نبايد اتفاق می افتاده يا آنرا انكار می كنيم، ناديده می گيريم يا سعی مي كنيم گردن كس ديگری بيندازيمش يا ....

 اصلا مهم نيست اشتباهي كه كرده ايم بزرگ است یا كوچك. فرقی نمی كند كه وسط يك بحث متوجه شویم حق با طرف مقابل بوده است يا وسط يك زندگی تشخيص دهيم كه در مورد خودمان، كارمان، عشقمان و يا عقايدمان اشتباه می كرده ايم. در هر صورت ابزار يا منابعی كه با كمكش بتوانيم چنين موقعيتی را مديريت كنيم در اختیار نداريم.

در عوض در اين جور مواقع دو استراتژی را استادانه پياده مي كنيم:
اول اينكه وقتی مي فهميم اشتباه كرده ايم می گوييم: "من اشتباه می كردم ولی..." جای خالی ای كه با انواع و اقسام توضيحات خلاقانه كه توضيح می دهند چرا آنقدرها هم در اشتباه نبوده ايم! پر مي شود.
دومی هم جمله معروف و مجهول "اشتباه شد" است. گويی تنها كاری كه در برابر اشتباهمان بلديم بكنيم اينست كه تاييد كنيم مال ما نبوده است. مثل آشغالی كه در بچگی توی كلاس می ريختيم و وقتی ناظم می پرسيد، مال هيچ كس نبود. هنوز هم می ريزيم ولی توی كوچه و خيابان و طبيعت و هزار جای دیگر ولی ديگر نه كسی می پرسد و نه نيازی هست به توضيح.

هرچقدر پذیرفتن و تایید اشتباهات خودمان برای ما سخت و غیر ممکن است در عوض تاييد اشتباه ديگران از مهارتهایی است که همه مدارج ترقی آن را تا آخر عمر طی مي كنند. در يافتن، تاييد و تاكيد بر اشتباهات ديگران لذتی موجود است كه در درست بودن نيست و گويی هیچکس هيچگاه از آن سير نمی شود. اين جمله "بهت نگفتم!" حتی مودبترين و مهربانترین آدم را به عرش اعلا می برد. گويی نه تنها درست هستيم بلكه در درست بودن هم درست هستيم، اصلا درست به توان دو هستيم، درست اندر درست. 

و چون با اندكی تامل می توان فهمید كه اين احساس خدشه ناپذير درستی را همه دارند در نتیجه برای درست بودن و درست ماندن بین طرفهای مقابل در یک رابطه جنگ در می گيرد. جنگی برای احقاق حق درست بودن!


اشتباه ادامه دارد...

Friday, December 3, 2010

اشتباه کردن: ماجراهایی در حاشیه خطا

قسمت اول- ابر اشتباه

نقل قولی كه از بنجامین فرانکلین در مطلب قبلی خوانديد شروع كتابی است به نام اشتباه کردن (Being Wrong: Adventures IN The Margin of Error) نوشته كاترين شولز.

چیزی که بعد از عنوان این کتاب نظر من را جلب کرد این بود که بعد از سالها تعلیم گرفتن و تربیت پذیرفتن و یاد گرفتن درست و غلط! دیدم چقدر این کتاب 611 صفحه ای که به اشتباه کردن و فواید آن می پردازد، به طبیعت من نزدیک است و جواب سؤالهای زیادی را می تواند بدهد.

اشتباه کردن از آن معدود کتابهایی است که برخلاف حجم نسبتا زیادش خط به خط آن را با ولع می خوانی (یا می خوری!) و خیلی وقتها هم کلمات و جملات و ایده هایش مثل نور تازه ای است که هر چیزی را که روشن می کند باید بایستی، فکر کنی و با عمیق شدن در آن سؤالها و جوابهای تازه آشکار شده را در ذهنت مرتب کنی.

خواندن این کتاب را به آنها که کتاب می خوانند پیشنهاد می کنم. برای آنها هم که به هر دلیل ممکن است این کتاب را نخوانند برداشت خودم را از آن می نویسم و از این به بعد شما می توانید با برچسب کتابلاگ و اشتباه آنها را دنبال کنید.

   كتاب با اشتباه شناسی یا wrongology آغاز می شود و اين پرسش كه اصولا چرا ما اينقدر با درستی(درست بودن، حق داشتن یا هر چیزی که شما اسمش را می گذارید) حال می كنيم؟
درستی، ترجمه من از being right است و شامل داشتن پندار و گفتار و كردار درست (نه نیک!) می شود. در درست بودن لذتی است فراگير كه همه با آن حال می كنند و برخلاف لذات ديگر مثل شكلات و مسافرت و آن كار ديگر، هيچ تبعيضی برای موضوع خود قائل نمی شود. مثلا ما از بوسيدن هر كسی لذت نمي بريم ولی موج لذت از درست بودن در هر زمينه ای و در برابر هر کسی (همسر، راننده تاکسی و یا طرفداران تیم مقابل) وجود ما را فرا ميگيرد. فرقی هم نمی كند كه موضوع، سياست خارجی آمريكاست يا طرز تهيه آبگوشت. فرقی نمی كند كه موضوع پيش بينی ورشكستگی دوست عزيزی است يا برنده شدن تيم مورد علاقه مان. همين كه حق با ما باشد كافی است تا برق شادی وجود ما را درنوردد.

جالبتر اينكه همانقدر كه از درست بودن لذت می بريم از احساس درست بودن هم مشعوف می شويم و اين احساس كه ما درستيم بخش جدايي ناپذير ما در بحثها و پيش بينيها و شرط بندی ها و قضاوتهایمان می شود. ما معمولا طوری زندگی می كنيم كه گویی هميشه و در هر زمينه ای ما درست هستيم(حق با ماست). از سياست و اقتصاد گرفته تا مذهب و اخلاق و هر چيز ديگر.

 البته ايده اين نيست كه درست بودن خوب نيست و يا تا حالا هيچ كمكی به ما نكرده است. بلكه برعكس هستی ما بر روی كره زمين وابسته به شناخت و نتيجه گيری دقيق در خيلی از زمينه ها مثل اتم است.

مساله اينجاست كه چرا وقتی می فهميم كه اشتباه كرده ايم دچار شرم و سرافكندگی می شويم. و تازه این شروع ماجراست: در ضمير فردی و جمعی ما اشتباه علاوه بر شرم و حماقت به معنی جهالت، ديوانگی و غير اخلاقی بودن و خیلی چیزهای دیگر هم هست. به عبارت ديگر اشتباهات ما شاهدی می شوند برای شكست هوشی و اخلاقی و اجتماعی ما.

خلاصه اینکه بزرگترين اشتباه ما اشتباه درباره معنی اشتباه است. پدیده ای كه نويسنده آنرا ابر اشتباه يا meta-mistake می نامد. اشتباه نه تنها نشانه كم بودن عقل و شعور نيست بلكه عنصری است حياتی در ادراك بشر. خصوصيات ارزشمندی چون شهامت، تخيل و خوش بينی بدون وجود اشتباه بی معنی خواهند بود.
همانطور كه بنجامين فرانكلين گفته اشتباه کردن پنحره ای است به طبيعت نرمال انسانی. اشتباهات ما هرجقدر هم بزرگ باشند نهايتا همین اشتباه كردن است كه به ما می آموزد كی هستيم نه درست بودنمان.


اشتباه ادامه دارد...

Thursday, December 2, 2010

Truth is uniform and narrow

Perhaps the history of the errors of mankind, all things considered, is more valuable and interesting than that of their discoveries. Truth is uniform and narrow; it constantly exists, and does not seem to require so much an active energy, as a passive aptitude of soul in order to encounter it. But error is endlessly diversified; it has no reality, but is the pure and simple creation of the mind that invents it. In this field, the soul has room enough to expand herself, to display all her boundless faculties, and all her beautiful and interesting  extravagancies and absurdities.

Benjamin Franklin