Thursday, April 14, 2011

انعکاس آغازگری در رسانه های جمعی

اگر می خواهی آغاز کنی

مثلا اگه می خوای کارتو عوض کنی یا اگه می خوای دیگه از فردا نری سر کاری که دیگه تحملشو نداری، کاری که خیلی می تونه کمکت کنه اینه که  اخبار رو از زندگیت حذف کنی. تلویزیون، روزنامه، اینترنت یا رادیو فرقی نمی کنه. تو در این حالت به اخبار نیاز نداری.

آغازگر به اخبار رسانه های جمعی نیاز ندارد.

Wednesday, April 13, 2011

you fail to succeed, you succeed to fail

Hardwired deeply into our belief system, Failure-Success is just another paradigm. It's not wrong or right, we just think that way. Everything we do, every project we take on, every task we initiate we either succeed or fail.

But do we really have to fail/succeed? Is it reality that we either succeed or fail? Why are we so obsessed with being or becoming successful? Why are we so afraid of failure?

What does failure mean to you?
How about success?

Monday, April 11, 2011

گشادی درد بی درمان گشادی

ما (تک تک ما و همه ما و بدون هیچ تبعیض و استثنا) خیلی خیلی خیلی بیشتر از اینکه قربانی فقر، بی سوادی، بی فرهنگی، استثمار، نفت، تحجر، کم آبی، شکست کوروش کبیر در جنگ با یونانیان، حمله اسکندر، واردات بی رویه و هزاران مشکل کوچک و بزرگ دیگر که روزانه میلیونها ساعت وقت صرف صحبت کردن و راه حل دادن درباره شان می کنیم، باشیم، قربانی گشادی هستیم.

گشادی می گویم نه به عنوان یک خصیصه منفی فرهنگی یا اخلاقی که بعضیها دارند و بعضیها ندارند. منظور از گشادی نیروی مقاومتی است که هر آدمی تا نبضش می زند با آن دست به گریبان است. فرقی هم نمی کند که ایرانی باشی یا سوئدی یا عرب یا مسلمان یا مسیحی یا دکتر یا بیسواد یا جوان یا پیر یا زن یا مرد.

بعضی ها گشادی را به عنوان یک دشمن بزرگ و قوی می شناسند و می پذیرند و هر لحظه و هر ساعت تا آخر عمر با آن مبارزه می کنند. بعضی ها هم وجود آنرا کلا انکار می کنند. بعضی سعی در از بین بردن آن می کنند(با عمل جراحی، با گرفتن مدرک و ...) که البته این کار همیشه با  شکست همراه است. بعضی ها هم آنرا به عوامل خارجی نسبت می دهند.

گشادی مثل شکستگی پا یا سرماخوردگی یا ورشکستگی نیست که بشود آنرا برطرف کرد. گشادی مثل سرطان یا ایدز یا مثل مرض قند است. گشادی قابل درمان نیست. هر لحظه و هر روز و هر ماه و هر سال باید با گشادی مبارزه کرد.

گشادی در خون ماست، گشادی در روح ماست، گشادی در ژن ماست.

Saturday, April 9, 2011

راه حلهای کوچک برای مشکلات بزرگ

در طی سالیان متمادی آموزش متوسط (شستشوی مغزی) به ما می آموزند که بر روی یک یا چند مشکل (هرچه بزرگتر بهتر) متمرکز شویم و سعی کنیم آنرا حل کنیم. مثلا اگر بچه ای در کارنامه اش دو تا بیست، یک هفده و یک دوازده داشته باشد، اکثر والدین مشکل را در نمره دوازده می بینند و همه تلاش خود را معطوف تغییر نمره آن درس خاص می کنند.

رویکرد مقابل اینست که به جای مشکل و عدم کارکرد به موفقیت و کارکرد توجه کنیم. مثلا در مثال بالا ببینیم که چه عواملی باعث بیست گرفتن بچه در آن دو درس شده و به تکرار و رشد و تقویت همانها بپردازیم. (این فقط یک مثال است وگرنه من نه بچه دارم و نه مشاور کودک هستم.) 

برخلاف چیزی که به ما آموخته اند، مشکلات بزرگ معمولا راه حلهای بزرگ ندارند. مشکلات بزرگ با یک توالی از راه حلهای کوچک حل می شوند، البته در طول هفته ها و یا حتی دهه ها.

به جای مشکل یابی می توان الگوهای موفق را پیدا کرد و آنها را بیشتر و بیشتر تکرار نمود. به جای نخبه و نابغه تربیت کردن می توان فرهنگ تکرار راه حلهای کوچک موثر را جایگزین کرد. به جای بیست گرفتن در همه درسها با زجر و زور می توان کارهای لذت بخشی را که منجر به موفقیت در چند درس می شود تکرار نمود. به جای یک نخبه متوسط می توان یک آشپز درجه یک بود.


Thursday, April 7, 2011

پند و اندرز نطلبیده

unsolicited advice

یکی از موانعی که هر آغازگری با آن مواجه می شود پند و اندرز نطلبیده است. بعضی آدمها از پدر و مادر گرفته تا دوست و همکار و راننده تاکسی، به محض اینکه بهشان می گویی چکار داری می کنی یا چکار می خواهی بکنی، بدون اینکه ازشان خواسته باشی شروع می کنند به نصیحت کردن و راه حل ارائه دادن.

بعضی از از این آدمها که نیتشان خیر است از روی دوستی، دلسوزی و یا هیجان به تو می گویند که چه باید بکنی و چه نباید.

دسته ای دیگر هم اصولا نیاز دارند که مورد نیاز باشند و یا از روی خودشیفتگی فکر می کنند که دارند کمک بزرگی در حق تو می کنند.

دسته سوم هم از روی قصد و غرض می خواهند که با نصیحتشان تو را به سمت و سوی خاصی هدایت کنند و یا در بهترین حالت قضاوتت کنند.

از نیت نصیحت کننده که بگذریم، نصیحت نطلبیده معمولا در شنونده استرس و حالت بدی ایجاد می کند.

Tuesday, April 5, 2011

من باید صبحها زودتر بیدار شم

من باید کارمو عوض کنم
من باید ورزش کردنو شروع کنم
من باید سیگار کشیدنو ترک کنم
من باید بیشتر کتاب بخونم
من باید رو خودم کار کنم
من باید نگرشمو نسبت به زندگی عوض کنم

آرتور شوپنهاور فیلسوف آلمانی معتقد بود ما چیزی را نمی خواهیم چون برایش دلایلی داریم، بلکه ما هر چه را که می خواهیم برایش دلیل هم پیدا می کنیم.

من طبق دلایلی فکر می کنم که باید صبحها زودتر بیدار شوم ولی بیست سال است که این امر محقق نشده است!
داشتن دلیل برای انجام کاری یک چیز است و خواستن آن چیزی دیگر. قاطی نکردن این دو چیز می تواند به آغازگری بیشتر و ناامیدی کمتر کمک کند.

Sunday, April 3, 2011

حالشو ندارم

همه ما دشمن بزرگی داریم به نام مقاومت. نیرویی درونی که قابل دیدن، لمس، بو کشیدن یا شنیدن نیست ولی می توان آنرا حس کرد. مقاومت نیرویی است که به هر شکل ممکن ما را از کاری که می خواهیم انجام دهیم باز می دارد.

یکی از توجیهات بسیار شناخته شده و بارز مقاومت حال (حالشو) ندارم است که در جامعه نسبتا گشاد ما رواج فراوانی دارد.

دیشب راه نرفتم چون حالشو نداشتم.
پارسال وزن کم نکردم چون حال رژیم گرفتن نداشتم.
لباسمو عوض نکردم چون حالشو نداشتم.
حال نداشتم غذا درست کنم!
حال نداشتم یه مطلب جدید برای وبلاگم بنویسم.
حال ندارم یک ساعت تمرین موسیقی بکنم.
اصلا حال مدیتیشن ندارم امروز.
ورزش حال و حوصله می خواد!
امروز اصلا حال کار کردن ندارم.
کی حالشو داره؟!

در بیست سال گذشته زندگی نکردم چون حالشو نداشتم!

هیتلر هم در 18 سالگی می خواست نقاش شود و حتی با ارثیه ای که به او رسیده بود به وین رفت و در آکادمی هنرهای زیبا ثبت نام کرد. شما نقاشی ای از او دیده اید؟ هیچ کس ندیده است. ظاهرا برای هیتلر راه انداختن جنگ جهانی دوم از نشستن و نقاشی کشیدن بر روی بوم نقاشی آسانتر بود.

ما هم به جای کار کردن، به جای هنر آفرینی، به جای کار آفرینی، به جای زندگی کردن زندگیمان:
تلویزیون تماشا می کنیم، فست فود می خوریم، در اینترنت ول می چرخیم و ...

چون حالشو نداریم.